
دلم بوی پاساژ می خواهد . پاساژ بوی خوبی دارد ..
الان که این را گفتم دیدم دلم بوی پاساژ زیست خاور مشهد را می خواهد . همان غروبهای پائیز که هوا بوی چغندر میداد ، آنجا بوی دیگری داشت . از هنرستان بهشتی تعطیل می شدیم و پاتوقمان آنجا بود و گاهی اغذیه آفریقا که ساندویچ ارزان می فروخت و سوپ جو اش بد مزه اما نوستالوژیک بود . دلم بوی طبقه منهای سه زیست خاور می خواهد و مغازه پوستر فروشی و شعر سهراب و نوار خسرو شکیبایی و غربتی که سرد بود و پرسه در خاک غریبی که بی انتها بود اصلن ..
دلم بوی پاساژ مهستان کرج را می خواهد و طبقه بعلاوه سومش را که آب پرتقال بخوریم و بترکانیم مثانه مان را ! و در به در دنبال توالت بگردیم و یافت نکنیم و بخنیدم به آسانسوری که خراب است کلن و پله برقی که فقط بالا میرود و مابقی خاموش است و جیشمان بریزد ..
دلم بوی راز آلود پاساژ می خواهد اساسی