
این روزها که میگذرد میل عجیبی به هم صحبتی با پیرمردها و پیرزنها پیدا کرده ام . در میهمانی ها سمت آنها می نشینم و با آنها هم صحبت میشوم و خاطره هایشان را میشنوم و بهشان لبخند میزنم آنها هم از لاکشان بیرون می آیند و مرا امین خودشان میدانند و رازهای مگوی خودشان را به من میسپارند و اهلی می شوند ...
این روزها با کودکان همبازی هستم . از سرو کولم بالا میروند و از صبر و حوصله ام حالی به حولی میشوند و گُر میگرند از خوشی ...
این روزها هیچ حال وحوصله همسن وسالهای خودم را ندارم . جوانان امروزی را دوست ندارم . غم من با غم آنها فرق میکند . جوانترها را که اصلا نمی فهممشان و آنها هم مرا درک نمیکنند . در یک دنیا دیگر زندگی میکنند.
این روزها از یک چیزی هراس دارم ; این پیرمردان و زنان تا چند سال دیگر میمیرند و آن کودکان هم جوانان امروزی می شوند و این اصلا خوب نیست ...
به زودی تنها تر خواهم شد