
چهارشبنه روز بدی بود . داروهای جدید جواب نمیدهد . حالا باید برویم سراغ یک قرص قوی تر که معلوم نیست چه عوارضی داشته باشد . اصلن اگر قرص خوب بود چرا دکتر از همان اول قرص را تجویز نکرد . ماجرای دخترم را میگویم . چند وقت بود وقتی می نشست یک هو با صورت به زمین می خورد و ما نمی فهمیدم چی شده . اما یک مدت با همین شربت خوب شده بود تا اینکه دیروز دوباره چند بار اینطوری شد . سرش از بس زمین خورد و صدا داد من سر درد گرفتم چه برسد به این طفلک . خودش خجالت میکشد از این وضعیت انگار و همش میخواهد دلیل و برهان علیت بیاورد برای افتادنش و همین کارش موجب این می شود که بروم زجرکشش کنم با ماچ و فوت توی ناف !
با خدا دعوایم شده بودم دیشب میگفتم این مسخره بازی ها را کی می خواهی تمام کنی شما ؟.. بی خیال شدم و آشتی کردم و گرفتم خوابیدم و خواب بدی دیدم . خواب دیدم دخترم مرده و من او را توی یخچال قائمش کردم تا همیشه پیش خودم باشد . جا میوه ای و چندتا قفسه را در آوردم و او را نشاندمش توی یخچال . صورت اش آرام بود و لباسش صورتی و خیلی آرام انگار که خوابیده بود . وحشت زده چونان اسبی رم کرده بیدار شدم . دور و برم پر از پر سفید بود و با نفس های بریده بریده ام آنها هم در هوا شناور می شدند یک لحظه فکر کردم مرده ام و از غم و غصه فارغ التحصیل شده ام . با خودم گفتم آن قدر ها هم که میگفتند بد نیست مَرد .. سرم را که بلند کردم دیدم بالش دور از جانت یک وجب جر خورده و همه پرهایش پخش و پلا شده اند ! حال مانده ام کدام را باید تعبیر کنم ؟ خواب را ، تخت خواب را ، متکا را ..
آنروزی که آن مرد دوست داشتنی برایم از اراده خدا در زندگی هر فرد گفت و گفت ( سلام مجری های احمق بیستوسی ) : باید بگردی و ببینی اراده خدا برای زندگی ات چیست . یک چیزی در مایه های افسانه شخصی و اینها . همانروز به اراده خدا برای کبریت فکر کردم ! اینکه باید بسوزد فقط در زندگی اش تا چراغی ، آتشی سیگاری یا زیر غذایی را بیافروزد و خودش از بین برود . این میان اگر کسی آمد و او را خلال دندان کرد اورا از اراده خالقش دور کرده است ..
این که ما برای دیگران زندگی میکنیم را قبلن گفتم . فکر کردی چرا دولت راه به راه میگوید کلاه ایمنی بگذاری . کمربند ببندی و مواظب باشی سلامتی ات به خطر نیافتد کلن ؟ واقعن فکر کردی برایت دلش میسوزد ؟ واقعیت این است که زنده بودنت حتی یک روز بیشتر برایش ارزش دارد . چون پول تلفن و برق و گاز و موبایل و قسط و مالیات بیشتری میدهی وبرایشان سرمایه هستی و خب متضرر می شوند اگر بمیری . باید تورا حفظ کنند . کلاه و کمربندو واکسن و کا...دوم پیچت کنند .
همینطور بیشتر که درگیر این مسئله بشوی میبینی که چقدر ما کبریت هستیم و بی خطر .
آن پلان لعنتی فیلم Asylum که آن زنک عاشق پیشه نشسته است و خفه شدن پسرش را در رودخانه نگاه می کند و تکان به باسن ِ گران خودش نمی دهد . همانی که تو فکر میکنی زن دارد در دلش احساس رضایت میکند از اینکه تنها مانع رسیدن به عشقش ، تنها راه رسیدن به آرامشش دارد به خودی خود حذف می شود . همان پلانی که زن یادش می افتد عشقش به کودکش کمتر از عشقش به آن یارو نیست و دیر می فهمد چون پسرش دیگر خفه شده را خوب میشناسم . آنقدر خوب که اندازه خود زن از خودم متنفر باشم ..
سال اول مهاجرت به شهری بود که از لحاظ فرهنگی با شهرمان فاصله زیادی داشت .اما
ما اینرا نمی دانستیم . گرم بودیم هنوز و فکر هم نمیکردیم که اگر مادرم
برای ثبت نام پسرش به مدرسه برود تمام دانش آموزانی که تا به حال در
عمرشان زنی با مانتو و روسری ندیده بودند بنشینند پشت سر من و مادرم
حرفهایی بزنند که حتی در کوچه پس کوچه های شهرمان هم از مردان گنده لات
آنجا نشنیده بودم. سال دوم راهنمایی بود. پچ پچها چنان زیاد شد که من یک شب برای اولین بار آرزو کردم کاش مادرم بمیرد . یا لااقل کاشکی آنقدر زشت و کثیف باشد که بچه های مدرسه مادر من را هم مانند مادر خود بدانند .
دیروز در شمایل خوبش که دزدکی نگریستم
دیدم دارد پیر می شود و دور چشمش چروک افتاده . پوست گردنش شل شده .
چندتا لکه سفید هم روی دستش بود. اما هنوز زیباست . زیبا و زنده است و خدا را شکر
کردم که برای به آرامش رسیدنم آن شب دعایم را نشنید و خودش را زد به کوچه
علی چپ و بی خیالم شد کلن .
اگر پا بدهد باید بروم چندتا داستان نیمه کاره را تمامش کنم . از یکنفر تشکر کنم ، از یکنفر سوال کنم و چند نفر را پیدا کنم .
بیست سال پیش هفته اول مهر . زمین بوی پاککن آدامسی و مداد و سیب زرد میداد و آسمان رنگ دفتر بیست برگی بود که پشت جلدش مردی کج و کوله این جمله را روی تخته سیاه می نوشت : تعلیم و تعلم عبادت است . کلن کاپشن آن روزها مزاحم بود . صبح سرد بود و ظهر گرم و کاپشن تپل بود و دوست داشتی بیاندازی اش توی همان مدرسه . از اتوبوس جا مانده بودم و دیر شده بود تاکسی هم نبود و نیت کردم پیاده بروم و رفتم . نیمه های راه جوانی با بی ام وی سبز رنگش کنارم ایستاد و گفت سوار شوم .ترسیدم . پسر خوش تیپ و زیبا بود و اتومبیلش خوشبو . صدای پخش ماشینش بلند بود . مدرن تاکینگ بود . ترسیدم . مادر گفته بود بترسم و ترسیدم. پسر گفت کاریت ندارم بیا بالا و رفتم . در تمام مدتی که کنار راننده نشته بود چیزی نمی گفتم اما او حرف میزد . می خواست من نترسم . گفت میای بریم دختر بازی ؟ من نمی دانستم چه چور بازی ای است و انگار که فکرم را خوامنده باشد خندید . وقتی رسیدیم تشکر کردم و یک سکه دوتومانی از جیبم در آوردم و خواستم کرایه را حساب کنم اما او باز هم خندید و برایم آرزوی موفقیت کرد .تشکر نکردم . ترسیدم . حالا باید 50 سالی داشته باشد ...
بیست سال پیش در استخر عمومی در عمق یک
متری یکنفر آمد از پشت ، سرم را زیر آب کرد . اگر بیست ثانیه دیگر طاقت می
آورد خفه ام کرده بود . بزرگتر از من بود . هیچ وقت صورتش را ندیدم .
نفسم که سر جایش آمد برگشتم دیدم همه مشغول کار خودشانند. هیچ وقت نفهمیدم
چرا اینکار را کرد .الان باید 40 سالی داشته باشد..
سال آخر دبستان من هنوز عروسک بازی میکردم ! مایع خجالت و آبروریزی پدر بودم .عروسکهای دست سازی داشتم و هر کدام نامی برای خودشان داشتند . هر وقت مسافرتی چیزی می رفتم یکی از آنها را به نمایندگی میبردم گاهی حال میدادم به همه شان و دسته جمعی میبردمشان . آن مسافرت زمان حال دادن جمعی بود .مرند در آذربایجان شرقی یا غربی بودیم که احساس کردم جعبه عروسکها نیست . بعدن خواهرم گفت پدر آنها را از اتومبیل بیرون پرت کرده .. چند سالشان است ؟بچه شدی ؟ عروسک که پیر نمی شود . میمیرد.
پ.ن : سیستم کامنت ها به هم ریخته کسی هست که مرا یاری کند ؟