تبليغاتX
کاریکاتوریست درک نشده
یکشنبه 28 تیر1388
شمع بنفش هنوز روشنه ...

گاهی اوقات من حالم بد میشود و تو نمی فهمی چرا . هیچکس نمی فهمد اصلن . پدر میگفت میدانی  بچه  ، گاهی  اوقات  مردها  مثل  زنها چیز می شوند . چه چیز می شوند را خودت میدانی . من ادبیات پدر را ندارم هیچ چیزی ازش ندارم اصلن . گاهی اوقات دلم تنگ میشود برای این رستورانهایی که میز و نیمکتش یه ور است و مردم پشت به پشت هم می نشنید کنار پنجره و آن طرف هم گارسونها هستند و صندلی های کوچک و گردی که پشت ندارند و آدمهای تک وتنها می آیند قهوی ای چیزی می خورند گپی میزنند با کنار دستی شان گاهی اوقات رابطه ایجاد می کنند مشروع و نامشروع  . و میروند با هم هوا میخورند و بعدن میروند با هم توی تخت خواب  و به ما که چه میکنند . به خودشان مربوط است . من آن طرف نمی نشینم . صندلی کنار پنجره را دوست دارم . اعتماد به نفس آن طرف نشستن را ندارم هنوز . کنار پنجره بهتر است . باران هم می آید گاهی . دلم برای آن خانوم گارسون با پیشبند سفید و قوری پیرکس گردالو اش که سر میزند میز به میز نفر به نفر و قهوه تعارف میکند تنگیده و بعدن تو حق داری به من و دلتنگیم بخندی . دلخور نمی شوم . چون من هرگز اینجا نبودم اما دلم تنگ میشود و غصه میخورم و گاهی مثل خر گریه میکنم تو باید به من نهیب بزنی : خر که گریه نمیکنه ...

من دلم برای تهران قدیم تنگ میشود گاهی اوقات .  برای لاله زار و آنجایی که مسعود خان در جسدهای شیشه ای میگوید برایم . من دلم برای تهران قدیم تنگ میشود وقتی حتی تهران جدید را درست و درمان ندیده ام ..

من هر ماه حالم بد میشود . پدر همین را میگفت . بزرگتر شده بودم و  نمی گفت به من بچه  . میگفت ما مردها هر ماه حالمان بد میشود . من نمیفهمیدم چه میگوید . سن قائدگی مردانه بالاست نزدیک سی سالگی است . جایی که احساس میکنی نصف راه را رفتی و فکر میکردی یک پخی چیزی میشوی اما هیچ گ.هی نشده ای ( سلام آقای شکیبایی ِهامون دلم برای شما که تا همیشه تنگ هست دائمن )

من دلم نمی خواهد دیگر بچه بشوم بازی کنم . دوست ندارم نزدیکی های مُردنم برگردم به کودکی ام . دوست دارم برگردم هوای خودم را داشته باشم و همین کاری را بکنم که برای دخترم میکنم . دوستش نمی شوم. دوست ، دوست است و پدر ، پدر . برمیگردم پشت دوچرخه اش را میگیرم میگویم : رکاب بزن ... رکاب بزن ...من اینجام ...پشت سرت . همین

+ .:ALI TAJADOD:.
شنبه 27 تیر1388
به زودی زود....

+ .:ALI TAJADOD:.
پنجشنبه 25 تیر1388
مرد جان به لب رسیده را چه نامند ؟

ببین من اساسن از یک سری چیزها بدم می آید سر سفره یادش بیوفتم . فقط اگر یادش بیوفتم حالم بد میشود فکر کن اگربا صدای بلند نامشان راببری آخر وعاقبت اش دیگر به گردن خودت است و بی خود مرا  تقصیر کار ندان و کلن فرا فکنی نکن .. میخواهی بدانی آن چیز ها چی چی است . بگم ؟  پس گویا واقعن باید بگم ...

من کلن از تُف بدم می آید . وقتی یاد این می افتم که توی پیاده رو چی دیدم سر صبح نهار و شام کوفتم می شود . من همیشه سر به زیر بودم همین چیزها را در پیاده رو دیدم که سر به هوا شدم . و دیگری استفراغ است .. اگر خیلی غلیظ می گویم اینهارا به این خاطر است که پی ببری از چی متنفرم والا که بی ادب و بی نزاکت نیستم می توانستم بگویم آب دهان و حالت تهوع یا هر چی اما میخواهم برایت بازی زیر پوستی بکنم تا عمق فاجعه را درک کنی .

حالا من چه تقصیری دارم وقتی توی مهمانی اون آقاهه که موقع حرف زدن صورت آدم را به طور دیمی تف مالی میکند وقت شام جلوی من نشسته است  و حالا بعد از این همه مدت که آب از آسیاب افتاده یاد رای اش افتاده و با تمام وجود می خواهد پسش بگیرد و تمام پُلتیکش را جز به جزء تعریف میکند برای من ؟ من مقصرم که با دهان پر می خواهد ثابت کند خس وخاشاک نیست ؟ من مقصرم که دوست ندارم وقتی می گوید خسو خاشاک تویی و الخ با اتمام هر قافیه مصرع شعر یک دانه برنج شلیک میکند سمت بشقاب من ؟ حالا همه اینها به کنار تقصیر من چیست وقتی ماست و بورانی از لبش آویزان شد و به ریشش چسبید هیچکس ندید و نفهمید اما من که پریدم رفتم دسشوئی بالا آوردم همه شنیدند همه فهمیدند ؟

+ .:ALI TAJADOD:.
شنبه 20 تیر1388
به جوی آب شو روان

شیفته آن لحظه نابی هستم که تاکسی ِ در ترافیک مانده  گریزی میزند به کوچه و پس کوچه . میانبر میزند و مرا میبرد به سرزمینهای ناشناخته . خانه هایی که ندیده ام و مردمی که به این گاه و بی گاه رج زدن تاکسی چی ها عادت دارند . کودکانی با لُپ آب دماغی که در کوچه ها ، جلوی خانه هایشان بازی میکنند و زنانی که دَم در با چادر گل گلی نشسته اند و غیبیت میکنند انگار . پیر مردانی با زیر پوش سفید سوراخ دار و پیژامه راه راه و عینک ، کوچه را با شیلنگ آب میدهند  ، خاک را خیس میکنند و بوی خاک و کلن هر چه بو که مرا میبرد به جاهایی که باید ببرد. دکانهایی که در آن خیابانهای فرعی زندگانی می کنند.. و گاهی اوقات کلیسای نیمه متروک که دلم ضعف میرود وقتی از کنارش رد می شویم و آن خانه چسبیده به کلیسا که از این گیاهان پیش رونده دارد .گیاهانی که از میان خانه به کلیسا رفته و آمده به خانه همسایه و دوباره برگشته سر جای اولش و پیراهنی شده برای این سه خانه و من . تاکسی مرا میبرد به پشت مبل خانه مان ساعت 3 عصر و ضبط صوت سیاه بزرگ که نوار قصه پخش میکند و چشمان خیس ، چشمان نگران ِ از دست دادن مادر. میرویم تا 13 سالگی  تا پوستر بروسلی تا فیلم ترمیناتور 2 تا  " گلسار کوچه 96 " تا دستکش دروازه بانی تا فهمیدن راز بزرگ عاشقیت خواهر تا خودکشی ِ  نافرجام ِ .... ، تا شرم نگاه دختر همسایه تا پاتال و آروزهای کوچک تا زلزله رودبار تا ارتحال امام تا صورت زخمی از رنگ آلبالوی باغچه تا حسودی به ماشین کنترل از راه دور پسر همسایه، تا پرتاب کردن ته خیار میان جمعیت ِ تولد تا دیروز تا دیروز ...

آوخ اگر راننده تاکسی می دانست تا کجا مرا میبرد این قدر ارزان نمی گرفت .

 

+ .:ALI TAJADOD:.
پنجشنبه 11 تیر1388
من آن سبزم که رُستن را تو آخر بردی از یادم

اینروزها خیلی ها در وبلاگشان نوشته اند سالهای بعد چنین و چنان خواهدشد و حکایت امروزمان و این ماجراهای اخیر در تاریخ ثبت خواهد شد و ما برای نوه هایمان از باتومهایی که خوردیم و تیرهایی که به گلویمان فرو رفت و رای که دزدیده شد می گوییم.می گوییم حقمان پایمال شد ، به حقوقمان ت.جاوز شد  و چه و چه ...

 فیلم رودخانه مروز ( کلینت ایستوود ) مردی "دیو بویل " نامی دارد که وقتی در کودکی با دوستانش در کوچه بازی میکرده توسط یک منحرف جنسی و یک منحرف مذهبی منحرفتر جنسی فریب داده و دزدیده می شود و چندین بار مورد سوء استفاده آن دو نفر قرار میگیرد و آخر فرار میکند . دیو بزرگ می شود و حالا کودکی دارد درست همسن سال همان وقتهایی که دزدیده شده بود . دیو نمی خندد صورتی رنگ باخته و سردی دارد و توی خودش است و هرگز آن اتفاقات سالهای دور را فراموش نکرده اما برای کسی تعریف نمی کند و سر آخر میمیرد . کشته می شود و نمی گویم چرا کشته می شود چون ربطی به داستان ما ندارد و حواست پرت می شود .

وقتی دو دوست دیگر در انتهای فیلم بهم میرسند این یکی ( که پلیس شده ) از آنیکی ( که قاتل دیو است ) سوال میکند که دیو را آخرین بار کی دیده است و آنیکی میگوید : آخرین بار وقتی 6 سالش بود دیدمش ، توی یک ماشین سیاه نشست و رفت...

 نمی دانم تو چه میکنی میروی می نشینی برای نوه ات ، بچه ات همینطور که داری توی آشپزخانه غذا را هم میزنی تعریف میکنی یا نه . اما من هیچ میل ندارم به کودکم بگویم سال هزار و سیصد هشتاد و هشت بر من و در من چه رفت .

 

 

 

+ .:ALI TAJADOD:.
دوشنبه 8 تیر1388
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد

کلیک کن

پ.ن :گیرم که میزنی ، با آن دمی که زده از پشتت بیرون چه میکنی ؟

+ .:ALI TAJADOD:.
چهارشنبه 3 تیر1388
قبول، فحش کشدار بدهیم

آقا یاخانم مجری بی شرف صدا و سیما احترامن سلام علیکم .

خواستم خدمتتان عارض بشوم که من هم دورانی چون تو بودم . همکارت بودم و قبول میکنم که بی شرف هم بودم . چون همان کاری میکردم که تو می کنی ، همانطوری می پوشیدم و ته ریش میگذاشتم که تو می پوشیدی و میگذاشتی ، همان چرندیاتی را می گفتم که تو میگویی.

دیشب کفگیر ماکارونی را پرتاپ کردم طرفت و منزل را عصبانی کردم و مونیتور را ماکارانیویی (!)دلم خنک نشد زیاد ، اما حقت بود بس که مزخرف میگویی اینروزها . کاش مزخرف بود فقط . نمی دانم واقعن خیلی تمرین کرده ای که اینطور حیوان صفت بشوی و اخبار را با صدایی که ته حلقومت می اندازی آنطوری بگویی که اربابانت یادت میدهند یا کلن استایلت همینطوری است ؟

من زدم بیرون از آن ارگان وامانده هیچی نداره بی .. ( حذف به قرینه ناموسی ) . از گشنگی مردم ؟ نمردم که ، تازه وضع مالی و روانی ام بهتر هم شد . چه قدر خندیدم آنروزی که مدیر تولیدمان را سنگ روی یخ کردم و هنگام پخش زنده در برنامه حاضر نشدم و برنامه بدون مجری روی آنتن رفت و فردایش عذرم را خواستند امروز اما شادمانم که آنجا نیستم .  آقای مدیر تولید از حرص ماحتتش تبخال زد .

چقدر باید با C130 به دیوار بخوری و فله ای نابود بشوی ، چقدر باید بچه ات پاک کن بخورد تا عبرت بگیری  ؟ ناله نفرین مردمی که بهشان برچسب میزنی پشت سرت است تا ابدالاباد .

کاش خجالت میکشیدی از مردمی که با آنها هر روز معاشرت میکنی و اتهام میزنی بهشان. راننده تاکسی را جاسوس موساد میخوانی اش  ، سبزی فروش را منافق ، سوپر مارکتی ها را مامورین " کا گ ب " و رفتگرها را باقی مانده انقلاب نارنجی اوکراین و مابقی را همینطور کتره ای آشوبگر و اوباش و عوامل خارجی و نمی دانم چی  . آنانی را که تا دیروز آفتابه به گردن از سیمایت نشانشان میدادی روی تخت بیمارستان به تصویر می کشی و چس ناله میکنی برایشان که نامبردگان سطور بالا برای حفظ جان و ناموسشان و دفاع از خود یک چکی چیزی خوابانده اند در گوش آن نره خرها و اوف شده اند .

امروز افتخار میکنم از مردمی هستم که اربابت خس وخاشاک می داندشان و چون تو بی هویت و سر سپرده نیستم .

والاسلام

کارتونیست درک نشده عصبانی 

پ.ن : تیتر سلامی دارد به علیبی

+ .:ALI TAJADOD:.