
این کاریکاتور را دیده بودی آره ؟ حال روز همیشه من است خب . دوباره اجرایش کردم تا دوباره ببینی تا یادم نرود کجای کارم و کجای دنیا ایستاده ام تک و تنها و جمع اضدادم و خسته نمی شوم از این تکرار پوچ و در هپروتم و خسته ام کلن . نهایت امیدواری است نه ؟
چند خط برایم بنویس . کی است این بابا که پارادوکس اش مرا کشته است لامصب
گفته اند علی میری مرحوم شده اند . همان بازیگری که با سبیل دوگلاسه اش و با لهجه گیلگی سالها روی پرده بود و بسی فیلمفارسی بازی کرد و سر آخر به املاک نیلی سر سپرده شد .
من فی النفسه با هیچ بنی بشری مشکل ندارم و هرگز از مرگ کسی خوشحال نشده ام . اما فکرش را بکن این خدابیامرز با عملیات براندازی نرم اش چه بر سر مردم گیلان آورد . یک تنه همه چیز را به گند کشید و اسطوره بلاهت و بی غیرتی و زن بازی و دیوثی در سینمای قبل از انقلاب شد. فیلمهایش را دیدی ؟ خندیدی ؟ من هم خندیدم اما بعدن فکر کردم که چه دلیلی بود این کارکتر شکل بگیرد و فرهنگ غنی دیاری را که انسانهای بزرگی به این ملکت شناسانده به یک ورش حواله بدهد ؟ (پرفسور سمیعی را می شناسی ؟ خبرش را داری از کجا بلند شده آمده در رشت یک مرکز فوق حرفه ای جراحی کلنگ زده ؟ میهماش میدانی کی بوده با خودش از جرمنی برداشته آورده ؟ گرهاردشرودر صدر اعظم قبلی همان آلمان ! )
سید علی میری را بیامرزد خدا .مرد زحمت کشی بود . یکنفر اینجا پیدا می شود به ما بگوید این همه جک و اهانتی که به رشت میشود قبل از این خدابیامرز هم بوده یا خیر ؟
پ.ن موذیانه : یکنفر گفت میری مازندرانی بود . راست گفت ؟
پ.ن۲: عنوان وام گرفته از تکیه کلام میری در فیلمهایش است که میگفت : "سلام بوخودا "

عینکم را گم کرده ام . احساس میکنم یکنفر برداشته که نیازش داشته قالتاق !( معلمین وبلاگستان درست نوشم ؟ خفه کردید مرا !) . اینجا(محل کار ) که درو پیکر درست و درمان ندارد اگر داشت صاحب اش من ِ گیج و منگ نبودم . از روی مانیتور چشمم اشک می آید روی همین حساب وبلاگهایتان را پرینت میگیرم و میبرم خانه می خوانم . امشب علیبی و سر هرمس مارنا ، پیاده رو و شراگیم و الیزه و بهزاد خان افشاری را میبرم روی کاناپه می افتم و سیب و پرتقالی میزنم به بدن و لذت وبلاگ خوانی را تنهای تنها و اینطوری میبرم و سر آخر هر کدام بختش بلندتر باشد برچسب سیب سبز اصل فرانسه ام را رویش می چسبانم و بدینگونه آنها را بدون آنکه خودشان بدانند صاحب مقامی بالا بلند میکنم. جایگاهی که دختر هندی هم نصیبش نشد . باور کنید
پ.ن : خب که چی حالت بدشد من ناخن پایم را لاک زدم ها ؟ تو هم اگر دختر جوان ۵ ساله در خانه داشتی و به زور جیغ جیغ ازت می خواست لاک بزنی باید میزدی .خوب است پس فردا برود محبت اش را جای دیگری جستجو کند ؟
پ.ن بی ربط : من باز هم شکست خوردم در یک مسابقه( اینطور مواقع می گویم یکی از بچه هایم مُرد ) آنقدر به کارم ایمان داشتم که برای جایزه اش که سفر به ونیز بود رفتم پاسپورت گرفتم ! نخند حالم خوب نیست اصلن
یک نفر دونفر نیستند که . اغلب اینطورند از خواب که بیدار می شوند اعصاب ندارند . توی خودشان هستند حتی اگر خوابی هم ندیده باشند خیره می شوند و میروند توی فکر و دل و دماغ ندارند . باور میکنی ؟ به قولی ( سلام علی آقای دایی )سگ می شوند و دنبال دعوا میگردند.
نگارنده سپس می افزاید شاید در آن هنگام که برمیخیزیم از دنیای بهتری بیرون می آییم و ناخوداگاه پی میبریم که کی هستیم و کجائیم و چرائیم و مدتی طول میکشد تا دوباره به فضایی که آمدیم عادت کنیم ." بورخس" هم گویا درجایی فرضیه نگارنده را کامل کرده و می فرماید : دنیای حقیقی همان است که در خواب است و اینی که می بینید رویا ( یا هرچیزی دیگری ) است .
به هر حال هرچه که هست من خیلی از خدایم متشکرم که خواب را آفرید زیرا تنها تفریح مهیج فقیر فقراست .
پ.ن: فکر میکنی خواب ماکت کوچکی از مرگ است ؟