
( کمی طولانی است ببخشید )
در همان ابتدای راه گوشم گرفت . و صداها را درست نمی شنیدم برای همین هدفن را از گوشم در آوردم و به موسیقی اتومبیل گوش دادم . همسفرانم را مردی ورزشکار و مادر وپسری تشکیل میداند . از مادر وپسر بگویم : پسر از این جوانهای امروزی بود که موهایی چون آناناس داشت و مادرش هم خیلی عجیب بود .. عجیب و اورژینال ! زنی حدودا 50 ساله با پوستی برنزه و لبی که خودش صورتی اش کرده بود و دکمه های مانتواش باز بود و شلوار جین آبی پوشیده بود . شبیه به زن هایی بود که در فیلمهای غربی زندگی ات را در گویی که جلویشان قرار دارد می گویندو پیش بینی میکنند . احساس کردم اگر در چشمانش نگاه کنم میتوانم ببینم در آینده چگونه خواهم مرد . زنی که اگر عکسش را میدیدم فکر میکردم یک پیشگوی سرخ پوست است و تمامی راز کائنات را در سینه دارد . صندلی عقب پژو را گرفته بودم و اولین نفر بودم تا اینکه آن ورزشکار آمد و شدیم دوتا و دونفر دیگر میخواستین برای حرکت که این دوتا آمدند . مسئول آنجا گفت شما جلو میشینی داداش ؟ کرایه 11 تومنه . باقی مانده پول را دادم و رضایت دادم جلو بنشینم . ولی مادر گفت من جلو میشینم و پسرم عقب. که من هم بقیه پولم را پس گرفتم .
هر چه زور زدم تا بتوانم یکی از گوشه های صندلی بنشینم نشد که نشد . مرد ورزشکار که هیکلی تنومند چون " ون دیزل " داشت زرنگی کرد و رفت اول خودش را آن گوشه چپاند و آن آقا پسر هم که می خواست پشت سر مادرش بنشیند و نمی شد بیاید وسط پس قرعه به نام من مفلوک افتاد .
پیرزن خیلی خوش صحبت بود ولی راننده زیاد اهل صحبت کردن نبود . با خودم میگفتم اگر جای این راننده پدرم آنجا نشسته بود تا به حال تمام جیک و پیک مادام را در آورده بود و مخش را زده بود . هیچ وقت نتوانستم مانند پدرم پر رو باشم . هیچ وقت هم نخواهم شد . او خیلی برون گرا بود بر عکس من که هیچ حال وحوصله معاشرت ندارم پدرم با تمامی موجودات زنده و مرده جهان مراودت داشت . یادم نمی رود زمانی که بوتیک زده بود و خانومهایی که برای خرید لباس زیر میرفتند نمیدانم چرا به پدرم اعتماد میکردند و برای خرید لباس زیر سایز و مدل و رنگ اش را به او میگفتند و او هم گاهی اوقات بهشان مشاوره رایگان میداد و مثلن میگفت " نه اون شماره برات کوچیکه ..ای بابا ... نه ببین ، من میدونم من اینکاره ام ... شماره فلان اندازته ...! یکنفر نبود بگوید تو اینکاره ای مادر تخصصی (!) ؟ این دوکونو که واسه مادر بیچارم باز کرده بودی. تو مگه آهنگر نیستی ؟ " سندان* " و با" سینه بند" عوضی گرفتی ؟ ای ...
سرتان را درد نیاورم . وقت شام رسید و اتومبیل در یکی از این رستورانهای جاده ای توقف کرد . باد خوبی می آمد . سیر بودم برای همین چیزی نخوردم . گشنه هم اگر بودم هیچوقت نتواستم در رستورانی تنهایی چیزی بخورم . غذا خوردن جلوی مردم را دوست ندارم . خجالت میکشم . بیرون رستوران نشستم و کتاب " عقاید یک دلقک " را از کوله ام در آوردم و خواندمش و با خودم میگفتم چه چیز این رمان قشنگ است که این همه شلوغش کرده اند . حالا شاید در ادامه بهتر بشود ولی تا حالا که نشده .
بقیه غذایشان که تمام شد آماده رفتن شدیم . مادر آمد و رو به من گفت : یه دونه فلفل خوردم همون اول غذام گوشم هنوز داره پر پر میکنه ...اه...اوف... شما شام نخوردی چرا ؟
گفتم : من گوشت نمی خورم ...اینجام که فقط کباب داره (دروغ گفتم ، یک ساعت قبلش یک ساندویچ کباب ترکی را با اینکه گرسنه نبودم به زور در معده ام جا دادم ! چون فکر اینجا را میکردم . این را گفتم تا کمی متفاوت بنظر برسم . خب چکار کنم ، گیاهخواری جواب نداد چرا اینطوری نگاهم میکنید )گفت : ای بابا ... من اینجا ماهی دارم پسرم ، بدم برات درست کنن ؟
سوار شدیم . پسرک دست در کیفش کرد و C D ای را به راننده داد . باید حدس میزدم که با این حرکت آرامش به پایان خواهد رسید . اینکه میگویند در جهنم مارهایی هست که آدم از دستش به اژدها پناه میبرد بی خود نگفته اند . فکرش را بکنید بعد از گوش دادن به اشعار موجوداتی مثل : ساسی مانکن خالق پارمیدا و چجوری اینجوری ، سعید پانته ، مجید خراطان ، ناله های محسن یگانه ، صفر صدو یازده ، یاس ، سامی یوسف (!) و دیگر موجودات یکهو با شنیدن آهنگ خوشگلا باید برقصن انگار دنیا را بهت داده اند ! انگار فامیلت را دیده ای و با اندی این خواننده مردمی آشتی میکنی و دوست داری در آغوشش بکشی و در بغلش گریه کنی !
* * * * * * * *
وقتی از خواب 5 دقیقه ای بیدار شدم فهمیدم همه جز راننده خوابند و این پسرک مو سیخ سیخی هم نافرم خوابش برده و هر لحظه به طرف من خم میشود . گوشم سنگین تر شده بود و داشت درد میگرفت . اوضاع بدی بود از اینطرف این پهلوانی که کنارم خوابیده بود نمیدانم چرا مثل خمیری که جوش شیرین زده باشی پف میکرد وهمینطور داشت بزرگتر می شد . جایم تنگ شده بود و یک آن دیدم سر پسرک افتاد روی شانه ام و موی سیخ سیخی اش رفت توی گًل و گردنم . شرایط خوب نبود . اما من همیشه دوست داشتم بدانم که این موهای سیخ سیخی آیا قابلیت این را دارند که یک بادکنک را بترکانند که فهمیدم بله می توانند . کاش لااقل یک رشته اش میرفت توی گوشم تا شاید افاقه کند وگوشم باز شود . هرچه بلد بودم کردم دماغم را گرفتم و فوت کردم که فوت از توی چشمانم زد بیرون اما از آن یکی سوراخ نیامد . اب دهانم را به قائده نیم لیتر قورت دادم نشد . با دهان بسته خمیازه کشیدم باز هم راه به جائی نبردم .
نیم ساعتی میشد که سر آن جوان روی شانه ام بود طفلک کاری نداشت . اما من کمرم از بس تکان نخوردم درد گرفته بود . کمی پائین تر از کمرم ، همانجائی که رویش می نشنیم داشت آتش میگرفت . باید میرفتم جلو و به راننده میگفتم که پمپ بنزین مهرشهر پیاده می شوم اما ترسیدم بروم جلو این پسرک بیوفتد پشتم و از همین تکیه گاهی نصفه نیمه ا ی هم که دارم محروم بشوم . برای همین چیزی نگفتم و همه چیز را به سرنوشت و همین طور دست اندارهای توی جاده سپردم تا شاید این جناب از خواب بپرد اما گویا جاده را ترمیم کرده بودند ویکدانه سنگ و شن هم رویش پیدا نمیشد .
اما بشنوید از راننده که انگار تازه فهمیده بود جه کسی کنارش نشسته است و شنگول شده بود وهی به پرو پاچه مادر که حالا روی صندلی جلو چهار زانو نشسته بود نگاه میکرد و جاده را بی خیال شده بود .مادر هم کنترل پخش ماشین در دستش بود و از هر آهنگی خوشش نمی آمد میزد جلو و صدا را کم و زیاد میکرد و راننده را از این آزادی بیان خوش می آمد .
شاید مهتاب در تغییر رفتار آقای راننده بی تاثیر نبوده باشد . شاید راننده گرگ نما بود .میترسدم دستان پشمالو اش پشمالو تر بشود و چشمان سرخش خونی تر بشود و مادر را بیرحمانه بدَرَد .
هر چند ثانیه یکبار در آئینه عقب را نگاه میکرد تا ببیند من میخوابم یا نه اما من خوابم نمیبرد و همینطور به دستان راننده کلید کرده بودم که روی دنده جائی نزدیک پای مادر جا خوش کرده بود یک آن دیدم با دست دیگرش دارد سرش را می خواراند . وحشت زده با خودم گفتم پس چه نیروئی فرمان را این ور آنور میکند ؟
هراسم بیشتر شد . اگر یکهو در این بر وبیابان بزند کنارو مادر را بزور ببرد پشت بوته موته ها چکار کنم . این ورزشکار که حالا دیگر تبدیل به " هالک " شده بود به زور در ماشین جا میشد و این هم که سرش روی شانه ام جا خوش کرده بود و قصد بیدار شدن نداشت . من هم تا بیایم بروم از صندلی های جلوئی پیاده بشوم کار از کار گذشته و مادر دیگر به من نیازی ندارد . به این قرصهای بچه افکن و سونوگرافی نیاز بیشتری دارد !
در همین افکار بودم که دیدم راننده دارد چیزی به مادرمی گوید . آه خدای من یعنی پیشنهاد بیشرمانه اش را دارد میدهد که دیدم یکهو زن بیچاره برگشت و به من خیره شد و با حالت وحشت گفت : بمیرم برات عزیزم چرا نگفتی ... الان بیدارش میکنم. .... ااا فلانی بیدار شو ( یادم رفت اسمش چه بود ) پاشو دیگه ...
گفتم : نه خانوم بذارین باشه کاری نداره ... من الان میخوام پیاده شم بیچاره رو زابراه نکنین ...
خیلی خجالت کشد و تمام بقیه را را بی خیال جلو شده بود وداشت به من نگاه میکرد سیگارش را روشن کرد و به من هم تعارف کرد که فهمید اینکاره نیستم و خودش پک جانی به سیگار زد ..
چون هرچه میگفت من میگفتم " بله ؟ .. متوجه نشدم " فهمید گوشم گرفته برای همین دست توی کیفش کرد و یک بسته آدامس در آورد . دوتایش را کف دستم ریخت و گفت بخور. با اولین جویدنها گوشش که هیچ تمامی سوراخهای دیگر بدنم باز شدند . و همینطور هوا بود که کیلو بایت کیلو بایت راهی حلقم میشد.. تشکر کردم ولی او فقط نگاهم میکرد و لبخند میزد . دلم میخواست باهاش بیشتر حرف بزنم و بپرسم راز آفرینش چیست ؟ خدا کجاست ؟ چطور میتوان به خود شناسی رسید . ما کی آدم میشیم ؟! و اینها . نمیدانم چرا احساس میکردم این پیر زن سانتی مانتال تمامی اینها را میداند و برای همین است که به این آزادی و راحتی رسیده ..
به جاده نگاه کردم کامیونهای حامل سنگ و این نوارهای ورقی که هیچ وقت نفهمیدم مگر چقدر سنگینند که دو تایش را روی یک تریلی میگذارند و کامیونت های حامل مرغهای سفیدی که احتمالن تا صبح کشته میشوند و مردمی که با سرعت به ناکجا آباد میروند .
پمپ بنزین مهر شهر و من پیاده شدم وقتی پیاده میشدم پیرزن دستم را در دستش گرفت و با لبخند گفت : تو فرق داری ... مواظب خودت باش ( شایدهم فقط یک خدا حافظی ساده کرد و من اینطوری شندیم )
زیر گذر پمپ بنزین مهرشهر ترسناک همانند فیلم " غیر قابل برگشت " بود که مونیکا بلوچی را فجیعانه کتک زدند . پر از موش .. به موشها سلام گفتم و آنها هم ورود مرا به "شهرگناه " تبریک گفتند .
خیلی کار ها دارم . اینجا زادگاه کابوسها و بختکهایم است ...
*سندان : سنگی که آهن گداخته را روی آن میگذارند و با پتک رویش میکوبند
برای نگاریدن این پست دو دل بودم اما چون قولش را به یکی از دوستان داده بودم سر آخر مجبور شدم بنویسمش ...
شاید برایتان چندش آور و ترسناک باشد اما من با سوسکها هیچ دشمنی ای ندارم و خیلی از اوقات آنها را دوستان خود هم می دانم . شاید باورتان نشود اما در محل کار سابقم با یک سوسک سه سال زندگی کردم. می آمد هر روز گوشه دیوار و کاری هم به کار من نداشت. مرا نگاه میکرد و من هم کاری به کارش نداشتم .
سوسکها و حشرات هم با من دشمنی ندارند و این روزها یار موافق من هم هستند . نمی خواهم خودم را مقدس و عجیب غریب جلوه بدهم اما باورتان نمی شود از زمانی که دیگر سوسکی را نکشتم و آنها را مودبانه لای دستمال کاغذی پیچاندم و دو طبقه را تا کوچه طی کردم و رهایشان کردم ، دیگر سوسکها با من دوست شده اند و در هر خانه ای که باشم (باورتان نمی شود )از دست هر کسی فرار کنند صاف می آیند کنار من تا نجاتشان دهم . اوایل این جریان را شوخی می پنداشتم اما بعدن با تکرارش فهمیدم سِری در کار است ... بگذریم .
این راه حلی که برای مبارزه و پیروزی صد در صد در مقابل سوسکها بهتان میدهم را پیری جهان دیده برایم گفت اما خدائی من خودم فقط وفقط در مورد این سوسکهای فاضلاب که انسانیت سرشان نمی شود به کار میبرم . همین هایی که قدرت این را دارند یک بچه موش را بخورند . رعب و وحشت می آفرینند و سرعتی چون اتومبیلهای فرمول یک دارند . آن قدر باهوش هستند که تمامی سوراخ سنبه های خانه شما را از برند و وقتی با دمپائی دنبالشان می افتی احساس میکنی او به دنبالت هست و ته دلت ریش ریش می شود و یک آن شبیه به فیلم "مِمِنتو " نمیدانی او دنبال تو است یا برعکس ! آری ... همینهایی که کشتنشان از دیدنشان چندش آور و ترسناکتر است .
این راه حل تضمینی است و رد خور ندارد من به شرطی آن را به شما می گویم که حیوان آزاری نکنید و فقط وفقط به سوسکهای متجاوز حمله کنید . یک چیزی هم هست و آن هم اینکه باید پیه نبرد تن به تن را برای چند ثانیه به تنتان بخرید.
اما راه حل:
اول خونسردی خود را حفظ کنید و بروید دستتان را با مایع ظرف شوئی کفی کنید . ولی اب نکشید حالا با همان دست کفی بروید جلوی سوسک و عین فیلمهای ایرانی که روی آدم از هوش رفته آب می پاشند روی سوسک کف را بپاشانید .. حوصله کنید . کمتر از 5 ثانیه بعد سوسک از حرکت باز می ایستد . و تمام !
این روش همانطور که ملاحضه فرمودید کاملن بهداشتی و بدون خطر است و صد در صد تضمینی . نه مثل این خمیرهایی سوسک کشی است که ممکن است عوارضی برای بچه های کوچک و حیوانات خانگی داشته باشد و نه همانند پیف پاف است که سوسک را برای نیم ساعت دیوانه میکند و در آن نیم ساعت باید برویم روی مبل با زن وبچه و سگ باستیم تا شاهد سوسکی باشم که اکس خورده و دارد روی سرش میچرخد !
البته اگر سوسکهای خانه زیادند می توانید از وسیله ای کشتار جمعی استفاده کنید . یعنی این آب پاشهایی که آب را اسپری میکنند مثل جای خالی شیشه شور و کمی مایع ظرف شوئی را در آن حل بگیرید و به طرف گله سوسکها اسپری کنید .
حالا خدا وکیلی من نمیدانم در آن مایع ظرفشوئی چه چیزی هست که باعث کشته شدن این موجود می شود نمیدانم . آیا برای ما ضرر ندارد ؟ آیا آن پیر فرزانه به این پی برده بود که سوسکها از نظافت بدشان می آید ؟ اصلن سوسکها می میرند یا سکته می کنند یا افسردگی میگیرند یا شاید از ادامه زندگی نا امید شده و دست از حرکت کشیده تسلیم می شوند . شاید به کما میروند .
جایتان خالی کنار دریا بودم . شب کنار دریا واقعن زیباست . بروید و ببینید . وقتی به دریا خیره میشوید مخصوصا اگر آرام باشد احساس میکنید لبه ی دنیا ایستاده اید و آنطرف چیزی نیست و پوچ است انگار ... میترسم مرگ هم این مدلی باشد و یاد اِد هریس در فیلمی که نامش یادم نیست و نقش کشیشی سست ایمان را بازی میکرد می افتم که میگفت : اگرمردیم و دیدیم آنطرف خبری نیست مثل خر وا میستیم همدیگرو نگاه میکنیم !
باری ;موضوع چیز دیگری است . یکی از همراهان همانجا لب هیچ از من پرسید که چه احساسی دارم و من هم بی تعارف گفتم دسشوئی دارم . و جناب را شگفت آمد از این رک گوئی .ولی بینی بین الله همین احساس را داشتم . و آن هم به علت لغزیدن موجها روی هم و صدای شُر و شُر آب بود که این ماجرا را رقم میزد . اهل فن میدانند این صدای قطرات آب چه بلایی سر شرف وناموس مثانه می آورد. بی خود نیست در جاهایی که آزمایش میگیرند آب را باز میگذارند برود به امان خدا !
به آن جوان گفتم من هم روزی همانند تو اینجا لب دریا می آمدم و به دور دستها خیره میشدم و روی شنهای ساحل می نشستم و ترانه : " چرا وقتی که آدم تنها میشه " خدا بیامرز اصلانی (!) را میخواندم و عاشق میشدم .عاشق هر کور وکچلی که از همه زرنگتر بود و زودتر به ذهنم می آمد . روی ماسه ها شکلهای عاشقانه می کشیدم تا آب بیاید و ببردش اما حالا فقط همین احساسی را دارم که گفتم ..باور کن .
چقدر عوض شدم . دلم میخواهد به خودم دروغ بگویم و بازهم فریدون فروغی گوش بدهم و در حسرت گیتار بسوزم دلم میخواهد خودم را هنوز همانند جوانی 17 ساله ای بدانم که به دور دستها خیره میشود و آرزوی فتح دنیا دارد اما اینروزها با نگاه کردن به دور دستها یاد بدهکاری و قسط و سردردی که دارد جدی میشود و این کابوسهای سریالی می افتم و در همان توالت ، ولو عمومی به آرامش میرسم.
چقدر عوضی شدم ...
پ.ن : قالب را عوض میکنم . به خودم هم حال نمیدهد کسی به غیر از سایکو قالب ساز دیگری سراغ ندارد ؟
بالاخره بعد از بالا پائین پریدن های مکرر و جلز و ولز کردن و سوختن و آب شدن یک جائی جمع و جور دست و پا کردم و زال و زندگی را چپاندم داخلش و فعلن ای بگی نگی چشم شیطان رجیم ولعین کور مادرزاد آرامشی نسبی برقرار است . اینجا را خوب پیدا کردم مستاجر قبلی معتاد بود ! شغلش معتادی نبود .بلکه خودش به این مواد خفن معتاد بود.
اینجا بوی گربه مرده میداد .وقتی درش را باز کردم به مالک گفتم نکند کریستالی یا کراکی بوده و عضوی از بدنش از او جدا شده و او هم برای اینکه نامبرده برایش اسباب دردسر نشود لای درزو دورز دیوار پنهانش کرده و حالا بوی گندش بالا زده و اینها . اما موجر نگاهی با تبسم فرمودند و گفتند بو از ماهی خشک شده و پودر شده ای است که به عنوان غذا به مرغها میدهند و چند ماهی است که اینجا مانده . بعدن فهمیدن شرکت تولیدی غذا برای مرغ و ماکیان داشتند . چه میدانم والا...
اینجا خوب است ، پنجره دارد . پنجره دوست دارم زیاد . آن هم پنجره ای که نمیدانید به کجا باز می شود . دلتان بسوزد اما چون میدانم اکثر قریب به اتفاقتان همچو من کنجکاو هستید(منظورم فضول است دقیقا ! ) میگوییم که : همسایه خدا شدم ، مجاور شکفتن ات ! + (عکس جنبه تزئینی دارد)
راه کمی دور است ( هر وقت می گویم دور است یاد حرف یک بابائی می افتم که میگفت به کجا دور است) و شلوغ اما راضی ام . یعنی اگر نباشم چه باشم ؟ اصلا مگر من چقدر حق انتخاب دارم که حالا رضایت داشته باشم یا نداشته باشم . زندگی جبر است و نه انتخاب لااقل برای من که اینطور بوده . دوست داریم که به خودمان این باور را بقبولانیم که داریم انتخاب میکنیم اما به اندازه جیبمان خرید میکنیم و به قول ممد رضا فروتن در فیلم اعتراض : من آنقدر پول ندارم که لباسم را شکل عقیده ام بخرم ..
حالا اینجا نمیشد جای دیگر ، چه فرقی میکرد با این حال : عمری دگر بباید بعد از وفات مارا ، کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری
پ.ن1: تابلو است که به زور میخندم نه ؟
پ.ن2 : رمان کوری آخرش چه می شود ؟
پ.ن 3 : شبهای یکشنبه تیتراژ پایانی برنامه سینمای اقتباسی با آهنگ سازی محسن نامجو را از دست ندهید ( شبکه محترم 4 )
پ.ن 4 : این قالب بهتر است یا قبلی ؟
دنیا به یک آن چونان دگرگون شد که من اضافی شدم !
همه چیز به مویی بند است . وضعیتمان را می گویم . همه چیز وقتی که فکر میکنی در بهترین شرایط قرار دارد به یک آن وارونه می شود و تو می فهمی که باید وقتی بلند بلند می خندی مواظب باشی این غول را بیدار نکنی .
باید محل کارم را تخلیه کنم و الان حدود یکماهی هست که در به در دنبال جایی میگردم که اسباب کشی کنم . شرایط یکهو طوری شده که احساس میکنم زمین و زمان و چرخ گردون کار و زندگی اشان را به امان خدا رها کردند و پاچه مرا چسبیده اند و سنگ جلوی پایم می اندازند . اجاره ها بالاست و در اکثر مواقع اصلا جایی پیدا نمی شود که بعدن برسیم به موضوع پولی اش . یک مغازه پیدا کردم با هزار بدبختی و غر غر زدن تقریبن کمی از دستشوئی خانه ما بزرگتر،دروغ چرا ؟ تقریبن اندازه حماممان . با اکراه قبول کردم بروم و 70 درصد وسایلم را هم ببرم انباری خانه بگذارم . اما آن هم با مِن و مِن کردنم پرید و اجاره رفت . الان هم یک نفر آن تو لباس زیر می فروشد ، لباس زیر ارزان قیمت . از این سه تا صد تومنی ها !
نمیدانم اینها که میگویم ناله کردن است ، غر زدن است ، چی است نمیدانم . میدایند ،من یکی هیچ وقت نشده که برای خودم دعا کنم که خدایا پولم زیاد شود یا از آسمان برایم خانه و ماشین و اینها بفرست . از روی زمین هم اینها را نخواستم ازش . یک جورهایی خجالت میکشیدم . عین آن قدیمها که از پدرم پول می خواستم و خجالت می کشیدم . اما هر وقت یک مسئله این چنینی برایم پیش می آید به این فکر میکنم که واقعن سهم من از زندگی کردن چیست و کجای دنیا ایستاده ام .
قبلن هم گفته بودم ما فکر میکنیم که آزاد هستیم و مستقل . در حالیکه برده ای هستیم که برای بانکها و قبضهای آب و گاز و برق وتلفن کار میکنیم . وجود ما برای دیگری است . همانند همان پشه ای که برای زنده ماندن یک موجود دیگری به دنیا آمده و آن موجودِ پرنده برای بزرگتر از خودش و همینطور بگیر برو تا بالا . من کار میکنم تا صاحب مغازه ام زنده بماند و او هر سال چاقتر بشود. تو هم کار میکنی برای صاحب خانه ات و او هر وقت اراده کند تو را بیرون می اندازد و برایش مهم نیست که من و تو وضعیتمان چه می شود . حق هم دارند مسئولیتی در قبال ما ندارند .
اینجور مواقع همیشه فکر میکنم . این آدمهایی که خانه ای را اجاره میدهند هر کدامشان حداقل دو تا خانه دارند . یکی را اجاره میدهند و آن یکی هم خودشان ساکن هستند . این خوشبینانه ترین وضعیتش است . من به وضعیت خنده دار تری فکر میکنم . میروم به زمانی که این سیاره جمعیت کمتری داشت و مردم شروع کردند به تقسم اراضی . اصلا چه کسی زمین را تقسیم کرد ؟ نیاکان ما کجا بودند که نه خودشان خانه درست وحسابی داشتند و نه برای ما به ارث گذاشتن ؟ اینها چه کسانی هستند که این همه ملک دارند ؟ اصلا آن آدم اولی ، زمینی را که گرفت و خانه ساخت مگر به کسی پولی داد ؟ با خدا معامله کرد که حالا دارند اینطور زمین خدارا ، خدا تومن به بندگان خدا میفروشند ؟ اجاره دادن که دیگر از همه خنده دار تر است . زمین خدا را به دیگران کرایه میدهند ! و هر چه این زمین خسته پیر تر می شود نرخش هم بیشتر می شود .
خب اینها می گذرد و من هم فراموش میکنم . شاید هم یکی از همین روزها مثل علی سنتوری بروم خانه پدری ام و بگویم سهمم را بدهید ، شلوغش کنم و دنبال قلم بگردم و از این حرفها ! اگر یکروز در خیابان یک پیزوری ای دیدید که دارد سوسیس برای چنتا پیزوری تر از خودش سرخ میکند کمی تأمل کنید. شاید استعداد درک نشده خودتان باشد که کارش دیگر از درک شدگی و نشدگی گذشته و به " چیز " رفته است .