
پ.ن : به پیشنهاد پرند آزاد این روزها می خواهم از کابوسهایم طراحی کنم . شاید این تازه واردها "بفهمند " که چه بر سرمان آوردند ...
بدون شک اینروزها از سخت ترین روزهای عمرم است . اتفاقات ناگوار و خبرهای بدی که هر روز بدتر میشود . هیچ راهی به پایان خوش نمی رسد و بی خبری بهترین خبر است . کابوسها ادامه دارد و شب به شب بدتر میشود . کابوس گفتم یاد کمیک استریپ مانا نیستانی افتادم . وضعیتم همانند همان آقای " کا " شده . کابوسها از خواب فرا تر رفته اند و به بیداری لغزیده اند و همراه من همه جا می آیند . همین حالا هم اینجا هستند . تنها خبر خوبی که این روزها رسید( درست در روز تولدم ) خبر خودزنی و خودکشی نافرجام همان " پسر شیطان " بود . که فکر کنم هنوزهم در کما است . البته ایشان بلیط رفت و برگشت به کما دارد و هر چند وقت یکبار میرود آنجا و از آنجا رستاخیز میکنند ! اما اینبار به حمد و قوت الهی ماجرا جدی تر از این حرفهاست . گویا یا میرود برای همیشه و یا اگر بماند فلج میشود . نمیدانید تصور اینکه آن تیغ سرد ژیلت ( تبلیغ ِ مفت ومجانی ) روی مچ دست لزجش سریده می شود و خون ِ کثیفی که میجهد بیرون و آن جانی که کنده میشود و چشمان هرزه ای که آرام آرام سنگین میشود چه حالی میدهد . اینکه آن نفسهایش که بوی هزار جسد میدهد بریده بریده می شود آرامم میکند . با اینکه حتی دل دیدن جای یک زخم را ندارم و هرگز در عمرم از این بلوتوثهای وحشتناک تصادفات و اینها را ندیدم . اما دلم میخواست آنجا بالای سرش می بودم و جان کندنش را تماشا میکردم همانند جودلا در " جاده ای رو به تباهی "...
مومنت، مومنت ! راجع به من چه فکر میکنید ؟ خیلی بی رحمم ؟ و این حرفها از من بعید است ؟ نه ، من هیچ وقت آرزوی مرگ کسی را نکردم حتی لعنت اش هم نکردم . همان استادی که گفته بودم ( راستی یادم رفت بگویم که آن پست را پاک کردم ) به من یاد داد که شیطان را هم لعنت نکن ، چونکه خوشحال میشود که انسانی به جای رحمت گفته است لعنت !
چه میدانید که اینروزها و شبها چه بر من گذشت. خداکند هیچوقت تجربه نکنید . هر روز با خدای خودم حرف میزدم . غُر میزدم ، و حتی یکی دوبار دعوایمان شد و دست به یخه شدیم اما او فقط میگفت صبر کن ، صبر داشته باش .من هم صبوری کردم و خدا چقدر زود جواب آن حیوانِ از خدا بی خبر را کف دستش گذاشت . جوریکه دستش بریده شد !
راستش از اینکه خدا اینقدر به من نزدیک شده میترسم ...
ای مسلمانان ، مسیحیان ، یهودیان و بودائیان . ای لائیکها ، بت پرستان و خود پرستان و آفتاب پرستان و هر چیز دیگری که هستید . بالاغیرتا برای من که نه برای انسانیت زیر پا له شده یک موجود پاک دعا کنید . تا شاید این روزهای بد برود گم بشود . تا کابوس تمام شود و و این زندگی حداقل برای یکبار هم که شده بگذارد یک آب خوش از گلوی بی صاحابمان پائین برود .
پ.ن : بانوان محترمه . فکر نکنید روز و هفته و سال زن را فراموش کردم ! یک کاریکاتور برای " فرشته " های روی زمین داشتم که حالا صبر کنید این روزها بگذرد ، خدمتتان عرض خواهم کرد !
تک مضراب : چند روز پیش فیلم "پیرمردها سرزمین ندارند" را دیدم از رسانه ملی . این که چرا نشستم تا رسانه ملی به شعور و چشمهایم که مدام تصویر را قرمز و سبز میکرد توهین کند کاری نداریم . جریان چیز دیگریست .
در قسمتی از فیلم ( که دوبار هم در جاهای مختلف تکرار شد ) یکی از آقایان محترم که زخم و زیلی گردیده بود و خون از گَل و گردنش میپاچید بیرون به سه جوان میرسد و به یکی میگوید : کاپشنت را 500 دلار میخرم و خرید . از همان لحظه با خودم کلنجار میروم که اگر یک نفر مشابه آن یارو که خون از پرو پاچه اش سر میخورد روی زمین ، در خیابان به من برسد و بگوید : پسر شلوارت را 500 هزار تومن میخرم ، من با این مساله چگونه برخورد کنم ؟ چه جوابی بدهم هم پول را میخواهم ( آن هم در این وا نفسای بی پولی که 500 هزار تومن ، حکم پنج میلیون تومان را برایم دارد ( چیه، برای تو نداره که اینجوری نگام میکنی؟ لوس !)) و هم آبرو را چکار کنم ؟ آبرو حالا هیچ ، حیثیت چه میشوداین وسط خیابانی؟ این مشکل را به آن کابوسهای چند سطر بالا اضافه کنید ، ببینید چه میکشم این روزها !
داشتم آرشیو کاریکاتورهایم را دید میزدم به این برخوردم . یاد وبلاگ گلیمچه افتادم . وبلاگ جالبی بود که اصلا الان نمیدانم آدرسش چیست و کجاست و صاحبانش مشغول چه کاری هستند . این کاریکاتور را آنجا منتشر کرده بودند . جریانش هم به صحبت رئیس جمهور بر میگشت که نمیدانم اصل کلام چه بود اما ، فکر میکنم گفته بود جمعیت ایران کم است ؟ دیگر جلوگیری نکنید ؟ بروید جمعیت را زیاد کنید ؟ اون با من ؟ نمیدانم یک چیزی در همین موارد . این برادران هم که جان بر کف اند ....
خلاصه گفتم شما هم ببینید . یک وقت خدای نکرده چیزی بین ما ناگفته نماند !