تبليغاتX
acts of an unknown caricaturist
پنجشنبه 25 بهمن1386
(عمل زیبایی ! ) یا : یه وقت از اینورا گذری ...!!


*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
کاریکاتوری از 8 سال پیش ....

+ Ali Tajadod
یکشنبه 21 بهمن1386
به کسی بر نخوره، بر نخوره ...
" در جهنم مارهایی هست که آدم  از دست آنها به اژدهاپناه میبرد "

در خیابان سرعت گیرهایی هست که آدم به دست انداز پناه میبرد

در ماهواره شبکه هایی هست که آدم به تلویزیون ملی پناه میبرد

در میان خداپرستان کسانی هستند که آدم به کافران پناه میبرد

و ..

و اما ، در میان زنها ، زنهایی هستند که آدم نمی تواند نه به الکل ، تریاک ، کراک ، کریستال ، ویسکی ، دیازپام ، قرص سردرد ، قرض ضد بارداری !، تلویزیون ملی ...پناه ببرد . اصولا هیچ پناهگاهی یافت می نشود !

+ Ali Tajadod
پنجشنبه 18 بهمن1386
ادبیات کهن

آه خدایا نفسم بند آمده تمام درها را به روی خود بسته ام و خودم را با چندین کتاب فرهنگ لغات زبانهای زنده و مرده و نیمه جان دنیا حبس کرده ام اما هنوز به نتیجه ای نرسیده ام ...تمام اینترنت را سرچ کردم ، تا شاید رد پایی ، چیزی از ترجمه شعری را که از قدیم الایام شنیده بودم پیدا کنم اما نشد که نشد . بالاغیرتا اگر شما معنی این شعر را میدانید مرا هم در اسرع وقت در جریان بگذارید و از پریشانی ام بکاهید ( یادم رفت بگویم ریشم هم بلند شده!)

و اما شعر :

« آن ، مان ، نباران

دو ، دو ، اسکاچی

آنا ، مانا ، کلاچی »

پ.ن : در واپسین لحظات یک نفر گفت نام شاعر یا شاعره اش فردی است به نام چینگیله آلیسا ! که در زمانی میزیسته که واقعه افتادن کلاه کاپیتان در دریا روی داده است !

+ Ali Tajadod
یکشنبه 14 بهمن1386
قتل در راه خدا...
گویند ظریفی شکم گنده ، طعامش را وقتی به پایان رسانید سر ودستش را به سوی آسمان برد و خدا را شکر نمود و در همان حین سوسکی را دید که به سقف چسبیده. پس ، نامردی ننمود. جهید و دمپایی را از درون اندرونی بگرفت و سوسک را با ضربه ای جانفرسا از پای در آورد و راهی دیار باقی شتاباندش و خدا را شکر نمود از ،ازسر!!

از کتاب عقاید یک استعداد درک نشده کاریکاتوریست !

پ.ن : احساس میکنم آن سوسک (اگر زنده مانده باشد البته ) هیچ وقت تا آن لحظه از خدا متنفر نبود !

 

+ Ali Tajadod
چهارشنبه 10 بهمن1386
طلبیدن حق در یک روز برفی ، یا : من مهندس نیستم

ساعت 6 صبح: با زنگ موبایل از خواب بیدار می شوم ، هوا سرد است و جانکاه ! دوباره زیر پتو میلغزم ! 5 دقیقه بعد دوباره بیدار می شوم و به خودم تلقین میکنم که باید بیدارم شوم :پاشو مرد ، تو قول دادی ، تو کار داری ...پاشو عوضی!! اما به خودم محل سگ نمیگذارم و دوباره پتو را بسان مادری مهربان در آغوش میکشم ! ...ولی ، یکهو از جایم میپرم و یادم می افتد که امروز روز خواب نیست ..کلی کار دارم و بعد از چند روز تعطیلی به علت برفندگی باید به چند اداره که طرف قرار داد هستند و چند بانک که باید قسط های عقب افتاده را بدهم ، سر بزنم و تازه به یک نفر هم قول داده ام که کارش را  زودتر از موعد آماده کنم . پس باید گورم را از تخت خواب گم کنم ( سخت نگیرید با خودم از این حرفا ندارم !)

ساعت 6:30 دقیقه : سر خیابان منتظر تاکسی یا هر موجود بار بر دیگر..

ساعت 6:45 دقیقه : معجزه ای روی داد و من سوار تاکسی هستم ! خدایا باور کردنی نیست ! اداره اول را سر میزنم . همه در حال چرت مثل خودم .

ساعت 7:30 دقیقه : ترافیک سنگین و ماشینها همه لاکپشت صفت ! مردم همچون پاکستانی ها از در و پنجره اتوبوس آویخته اند ! با عجله خودم را به بانکی میرسانم تا قسط عقب افتاده را بدهم . بانک شلوغ است و همه به هم چسبیده اند بوی مرغ پرکنده می آید ! خانمی خودش را به من میمالد تا مثلا رد بشود برود پی کارش ( چرا این خانوما نمیفهمند که آقایون از این حرکت خوششون نمی آد ؟ اه !!)

ساعت 8:15 دقیقه : قسط اول پرداخت گردید . از بانک بیرون میپرم و از اینکه هنوز می توانم نفس بکشم ازخدای قادر مطلق سپاسگذارم ! باید دقیقا به آن طرف شهر بروم تا قسط دوم را بپردازم ! کمی با همان قادر مطلق غر غر میکنم و از این زندگی قسطی درجه 3  نزد ایشان شکوه میکنم ، اما چند لحضه بعد خداوند جوابم را شخصا میدهند : یک انسان نقدی درجه یک و چه بسا فرست کلاس با اتومبیل خداتومنی اش در گل وبرف دست پا میزند و مردم هم به روی خودشان نمی آورند. ( عقده را دارید که ؟)

ساعت 9تمام : قسط دوم هم پرداخت شد ...من هنوز سر کار نیستم . نمی دانم چه شد که به یکباره شهر شلوغ شد ! گویی تایتانیک غرق گردیده باشد ، همه دست و پا میزدند...هر کسی تاکسی خالی میدید انگاری تخته شکسته ای یافته  ، روی آن می جهید ! یک نفر نامزدش را سوار اتومبیل کرد و خودش گم شد ، یکنفر روی زمین افتاد وجمعیت چون دسته بوفالو رمیده شده از رویش عبور کردند ، عده گریه کنان به پرچمی سیاه که با رنگ سبز فسفری رویش یا حسین نوشته شده بود توسل کرده بودند و در این هاگیر واگیر شفاعت میطلبیدند ( شاید هم تاکسی خالی !) چند نفری گوشه ای ایستاده بودند و باتلفنشان تک نوازی ویولن را بلند بلند گوش میدادند ، دو نفرشان خداحافظی کردند ورفتند ولی دوباره دلشان نیامد و برگشتند و به دوستانشان ملحق شدند .

وضع درامی بود .

یکنفر جیغ زد : جک ....جک.... و دوستش جک را از صندوق عقب آورد و گفت داد نزن و به ترکی یک فحش بهش داد ! من همانطور همان وسط مانده بودم ودوربین دورم میچرخید !

ساعت حوالی 10 : نزدیک محل کارم رسیدم ، جانی دیگر برایم نمانده تمام را را پیاده آمدم ...گوشی ام مرا صدا میکند ! نمیدانم در کدام سوراخی  قائم اش کردم ... یکنفر از کنارم با تعجب رد میشود حتما تعجبش از اینست که از من چرا صدای : دی دله ی دله ی دله ی دله ی دلا ساطح میشود ! ( زلف بر باد مده ..نامجو رو گذاشتم روش! ) گوشی را از یکی از مخوفترین جیبهایم بیرون میکشم ..

- الو مهندس ..( خدایا یکی به اینها بفهماند که من مهندس نیستم ، نیستم ، نیستم ، نیست...ام ( انعکاس )

- جانم بفرمائید

- ببخشید مهندس خوابیده بودی بیدارت کردم .. اوخی ببخشید ...!

- بعله ؟!!

- میگم عذر میخوام بیدارت کردم . خواب بودی !

نفمیدم چه شد ! فقط دیدم حرکت مردم اسلو شد ، موسیقی متن کش آمد صدای انسانها چون دیو کلفت شد ، دانه های برف آرام آرام به پک و پوزم اصابت میکرد و روی زمین می افتاد . یکی از برفها وقتی روی زمین افتاد صدای پوکه خالی فشنگ از خودش در آورد ! یک صدای وحشتناک بلند بلند و شبیه صدای جیکسا ( اره !) میگفت خواب بودی ...خواب بودی ...خ و ا ب ب و د ی ...ها ها ها ....

گوشی به دست در حالی که چانه ام میلرزید گفتم : خ و ا ب  ب و د م ؟

به طرفت العینی فضا عوض شد و موسیقی مبتذل ( !) و خشنی از گروه موهون متالیکای عزیز ! روی تصاویر آمد حال خودم بودم و آن مردک پشت خط در ابتدا با چوب بیس بال به صورت اش ضربه زدم و لخت اش کردم وداخل یک گودال پرتش کردم ، مثل دیوانه ها پائین و بالا میپریدم و میگفتم : بگیر بخواب عوضی ...ها ها ها ! در صحنه بعدی سرش را که سیگاری به دهان داشت در توالت فرنگی فرو کردم و در ش را محکم به کله اش میکوبیدم و فریاد میزدم من مهندس نیستم ، من مهندس نیستم ...من نخوابیده بودم ..اینو میفهمی ؟  من از ساعت 7 بیدارم ...میفهمی ....آی ی ی ی ی ...موسیقی در اوجش بود که ناگهان قطع شد وموسیقی آرام چینی جایش را گرفت ، در این صحنه من و او با کیمونو های ژاپنی روبروی هم ، پشت میز نشسته بودیم  وخیلی آرام ومتین یک چیزی با چوب میخوردیم ولی در یک لحضه غافلگیرانه  من چوبم را با شدت در هر دوتا چشمهایش فرو کردم و بعد دوباره با همان چوب مشغول خوردن غذا شدم !

موسیقی متالیکا  که حالا به وحشیانه ترین قسمتش رسیده بود دوباره برگشت به صحنه ! من آن مردک را به درختی بسته بودم و گرگی را وادار کردم که دل وروده اش را بخورد ! او آرام بود و در حالیکه گرگ داشت بدجائی اش را میخورد ، رو به من کرد وگفت : الو ...مهندس جان ، هنوز خوابی مگه !

موسیقی وحشیانه قطع شد .

من هنوز گوشی به دست وسط پیاده رو ایستاده بودم ..الو ..الو ...

پدرم میگفت : آدم باید بعضی اوقات و در بعضی شرایط  بوسه به یکجای خر بزند !! این ضرب المثل گهر بار شدیدن در مورد من در آن شرایط صادق بود !

من : الو آره قربان ..ببخشید خواب بودم ! شما خوبین ؟ ببخشید دیگه اگه دیر شد ...

*-*-*-*-*-*-*-*-*

حق با مشتری بود ...

حق با مشتری گردن کلفت بود ..

حق با خر بود ...

حق با اونجای خر بود ..

حق با پدر بود ..

حق هر جا و هر چه که بود، با من نبود

همین.

 

 

 

+ Ali Tajadod