تبليغاتX
acts of an unknown caricaturist
پنجشنبه 26 مهر1386
هفته ای که رفت

1 – هفته ای که گذشت از یک دوست خوب، یک کتاب خوب بدستم رسید. ( یک کتاب دیگر هم از یک دوست که خودش نویسنده کتاب هم هست در راه هست !)همیشه از دیدن روی ماه پستچی  خوشحال میشوم ...عاشق شنیدن صدای موتوراش هستم . از این صدای انفجاری که بهنگام دریافت ایمیل از کامپیوتر ساطح می شود ، خسته شدم ! بگذریم ! نمیدانم کی وقت میشود تا کتاب را بخوانم .آهان ...! یک فکر بکری همین حالا به کله ام زد ، خودم را زیر یک ماشن پرت میکنم ...اینطوری شاید یکی دوماه بیکار شدم و استراحت کردم ..بعله ، خودشه، خب فکریه ، راحت میتوانم کتابهای نیمه کاره را بخوانم ! فقط خدا کند ماشین از روی صورت وچشم وچالم رد نشود !

 

2- میگویند انسان در ابتدای امر ، گیاهخوار بوده و بعد  کم کم به دلایلی گوشتخوار و حالا به این روز افتاده ، نمیدانم چرا اشرف مخلوقات حس غریزی خودش را گم کرده و خونخوار شده . داشتم فکر میکردم اگر حیوانات علف خوار یک روز مثل اشرف ، عاقل بشوند و بخواهند تغییر رویه بدهند ، چقدر زندگی هولناک و نا امن می شود ! فکر اینکه یک گاو دنبال من بکند و بخواهد مرا بخورد ، مو به تنم راست میکند . یا گوسفندان در یک اقدام تلافی جویانه انسانها را سوار وانت میکنند ، بعداز خوراندن آب به زمین میزنند و بسم ا... میگویند و با کارد گلویشان را  جر میدهند ..مرغها و حیوانات خانگی با نوکشان چشم ما را در می آورند و با موهایمان آشیانه یا متکا می سازند ، پرندگان از آسمان حمله میکنند  و ماهیان کسانی را که در دریا هستند قطعه قطعه میکنند ...در آکواریوم های خانگی قطعات بدن انسان شناور است ، حالا اگر  حساب سوسکها و مورچگان را ازاین انقلاب به جدا کنیم ، باز هم فکرنمیکنم یک ماه بیشتر روی زمین دوام بیاوریم . پس دوستان ، از چیزی که میخورید بترسید .

 

3- خداوندا ، مرا ببخش ...تا به حال فکر میکردم اگر به کسی محبت کنم او در جوابم بدی میکند ، تا به حال فکر میکردم اگر دست کسی را بگیرم ، هیچ کس دست مرا نخواهد گرفت ...خداوندا مرا ببخش ...من دیگر این فکر را نمیکنم ...بلکه مطعمنم که همینطور است.آمین

 

4-  فاظلاب بالا زده و تمام پارکینگ بوی لجن گرفته بود . گلاب به رویتان وقتی کارتان در توالت تمام میشد میتوانستید نتیجه عملتان را در پارکینگ مشاهده کنید . فهمیدم همسایه بقلی هم ،همین مشکل را دارد و همسایه بقلی اش هم نیز . همسایه مرا دید و گفت مهندس ( هزار بار بیشتر ، هم به او و هم به بقیه گفتم که من مهندس نیستم ، من استعدادی درک نشده ای هستم که ...بگذریم ) ما یه نامه نوشتیم برای دفتر ریاست جمهوری تا این مشکلومن حل بشه آخه مشکل از کل خیابونه ، شمام امضا میکنید ؟ من هم در دلم مردک بیچاره را دیوانه خواندم و امضاء نکردم ...چند شب بعد وقتی به خانه میرفتم مرا دید و گفت مهندس ( ای ...!) مشکل ما حل شد مال شما چی ؟! تمام شب در این پندار بودم که چرا فکر میکردم مشکل ما را موسسه تخلیه چاه یا لوله کش باید حل کند

 

5- میدانید بهترین کاری که در زندگی ام کردم چه بود ؟ هوم ؟ یک روز در خیابان به یک دختر چشمک زدم !! دیروز نه پریروز بود . یک دختر خانم که فکر میکنم هموفیلی بود و چهره اش در اثر بیماری کبود و سیاه شده بود ، از روبرو می آمد ،دختر بینوا خیلی زشت شده بود ( هر چه زور زدم تا عبارت زشت را به کار نبرم نشد )  یک لحظه نمیدانم چه شد که بهش لبخند زدم و بعد یک چشمک هم پیوست اش کردم احساس کردم دخترک خوشحال شد ، دلم میخواست یک متلکی هم بهش بگویم ...اما بلد نبودم .

 

6-  چند روز پیش در اثر یک اشتباه بدجور احساس جوانی کردم . جلوی یک دبیرستان پسرانه ، پسر جوانی مشغول پخش تراکت تبلیغات برای این موسسه های کنکور و تقویتی بود . یک برگ جلوی من گرفت ، من هم گفتم نه عزیزم دیگه از ما گذشته . پسرک گفت مگه کلاس چندمی ؟ در پوست خودم نمی گنجیدم و خوشحال بودم که پسرک مرا هنوز به چشم یک بچه دبیرستانی می بیند و در جوابش گفتم : من بیستو هفـــــــــــــــت سالمه ! بیستو وهفت سال ( جوری گفتم که طرف فکر کرد صدو بیست هفت سالم است ) چقدر بعضی چیزهای بی ربط به آدم حال و انرژی مثبت میدهد .

 

7- خب ...چرا وقتی برق میره کسی به معاویه یا یزید  فحش خوار و مادر نمیده ؟

 

8- " تا به تو به هر ..." ببخشید فقط همینش یادم مانده . وقتی بعد از ظهری بودم و داشتم ناهار میخوردم تا به مدرسه بروم ، رادیوی آشپزخانه روشن بود و این شعر تیتراژ یک برنامه بود ، دلم خیلی برایش تنگ شده ، اما واقعا دو به شک ام ، نمی دانم دلم برای آن برنامه که یک برنامه مناجاتی قبل از اذان بود تنگ شده یا برای آن آشپزخانه که دیگر نیست ، یا برای جوانی مادر، یا ...چه فرقی میکند ، دلم تنگ شده

 

9 – " خونه ی  کثیفتو پیدا کردن کاری نداشت ، دنبال سایه ات میومدم منو میاورد اینجا . دفعه آخر گفتم دفعه آخریه که میگم ، بعد از این نفس نداری ...هیچی نگو ( با فریاد ) حرفی نزن ، صد بار گفتم من به تو کاری ندارم ، تو هم تو زندگی من موش ندوون ، من پا رو دم تو نمیذارم تو هم رو اعصاب من را نرو .. حالا من چی کار میتونم برات بکنم ؟ ها ؟ هیچی ...خب حالا دیگه تموم شد ...یه راس میرم سر اصل خون ، حالا تو بازنده ای  و من برنده ..." اینها دیالوگهای ابتدایی فیلم اعتراض نیست ، دیالوگهای هیچ فیلم دیگری هم نیست ، مونولوگ طولانی من بود در مقابل یک موش مرده که در تله افتاده بود . از موش حالم بهم می خورد

 

10- لیستی از همه بیماری های که دارم تهیه کردم ، از فردا با یک کیسه نان ، یک گونی پول و یک قمقمه آب ، میروم تا به جماعت دکتر حالی بدهم اساسی و خفن !

 

 

 

+ Ali Tajadod
چهارشنبه 18 مهر1386
ما میکاریم و دیگران میخورند , دیگران می خورند و ما میکاریم !

کاریکاتوری که حرام شد !!

+ Ali Tajadod
سه شنبه 10 مهر1386
هفته ای که رفت

1-      نمیدانم چشم کدامتان شور بود ! چه کسی چشم دیدن نذر مرا نداشت ! هنوز سه چهار روز نگذشته بود که که دل درد عجیبی گرفتم (پیوست داشت !!) و مراسم آش خوران ، پرونده اش بسته شد ! شاید قسمت نبود اما از اینکه نتوانستم نذرم را بجا بیاورم خیلی ناراحتم ! گذشته از نبودن قسمت و چشم تنگی بعضی از شما عزیزان احتمالن ترکیب آش رشته پر از کشک با آش شله قلمکار با پیاز داغ زیاد هم ، بی تاثیر نبود !

 

2-      پخش مجدد کارتون آنت و لوسیمی ( losimey ! ) مرا به فکر این انداخت که نسل ما افسردگی اش را چقدر مدیون این کارتونهاست !! انمیشنهای غمگینی که معولا غروبها از کانال دو پخش میشد و ما تازه از مدرسه آمده بودیم یا اگر صبحی بودیم داشتیم مشق مینوشتیم و حالا باید غصه آنت را هم میخوردیم ! باید با نل وپدر بزرگش همسفر می شدیم و از دست آن مرد پشمالو (که آخرش فهمیدیم ریش و پشم اش قلابی است !) می ترسیدیم و همش منتظر می ماندیم تا ببینیم پارادایز  خراب شده کجاست و نل مواد اولیه ساخت عروسکهایش را از کجا تهیه میکند ! الفی اتکینز با کله کیوی مانندش و صدای رویایی ژاله علو  بالاخره هلیکوپترش را می سازد یا نه ! هنوز غصه همه اینها در دلم مانده دلم برای خیلی هایشان تنگ شده .... خدایی حق ما این نبود که در خردسالی این همه غصه خلق الله را بخوریم و بار مصیبتشان را به دوش بکشیم

 

3-      در محله ما شطرنج باز بزرگی زندگی میکند که سن وسال زیادی ندارد . همایون توفیقی را شاید اسمش را شنیده باشید . با سن سال کمی که دارد تا به حال کلی جایزه برده و کشورهای زیادی را دیده . هر چند وقت یکبار در میدان محله ما پرده ای یا پارچه ای آویزان کرده اند و رویش موفقیت اش را تبریک گفته اند . در محله ما از این قهرمانان کوچک وبزرگ زیادند و گوشه کنار شهر ما همیشه از این پارچه نوشته ها چون پرچمی از این تیر برق به آن تیر برق بر افراشته است ...یک لحضه با خودم فکر کردم اگر کاریکاتوریست درک نشده خدای نکرده یک روز در یک مسابقه بین المللی جایزه بزرگی ببرد یا دچار موفقیتی شود کسی برایش از درو دیوار پرده می آویزد ؟ برایش سر کوچه گوسفند زمین میزند ؟ ...نخیر! کاریکاتوریست تنهاست ، کاریکاتوریست تنها می اندیشد ، تنها طرح میریزد ، تنها غصه می خورد ، تنها کارش را پست میکند و تنهایی برای خودش جشن میگیرد کاریکاتوریست فقط یک پرده نوشته می خواهد : ورود بی دردها ممنوع !

 

4-      به دلیل شغلی که دارم ( مهر سازی ) با اسمهای عجیبی روبرو شدم ! که واقعا خنده دار بودن ! ( میخواستم بعضی ها را بگویم اما پشیمان شدم !) اما اتفاقی که چند وقت پیش برایم افتاد ، عجیبترینش بود . روزی پیر مردی از همشهریان آذری به دفترم آمد و از من خواست تا سفارش مهرش را یاد داشت کنم و من هم شروع به نوشتن کردم . بنویس : ماجرای سرخوش مجله !  از این جمله کوتاه تعجب کردم و پرسیدم : حاج آقا این چیه تیتر روزنامست ؟ پیر مرد دو قدم عقب کشید و گفت : نخیر ، اسممه ! از آن روز تا به حال در فکر اینم که آن "ی" کذائی  را کدام بی سوادی کنار ماجرا گذاشته و اسم این بنده خدا را این قدر مضحک کرده .

 

5-      چند روز پیش برق رفت و وقتی آمد یک نفر از کسانی که در جمع بود سنت فراموش شده صلوات فرستاندن به هنگام روشنایی مجدد را که به دست فراموشی سپرده شده بود احیا کرد ! باز باخود اندیشیدم چرا و از کی  مسلمانان به هنگام روشن شدن برق برای پیغمبرشان و فک و فامیل اش درود و هورا می فرستند ؟ به جوابی نرسیدم ، اسنادی در دست نبود ! شاید مثل جریان معجزه دزدی ای باشد که چند سال پیش اتفاق افتاد و جریان آن سه کودکی را که در فاطیما با مریم مادر عیسی مسیح ملاقات کردند و مسمانان گفتند این امر بر آنان مشتبح شده بود و آن زن فاطمه (س) بوده ، بود ! شاید ادیسون رو به قبله لامپها را تست میزده و آن هزارمین لامپ را که مقبول افتاده به خاطر این بوده که به آقاابوالفضل العباس توکل نموده ! شاید نذر کرده بوده که اگر این یکی جواب بدهد پیشکش حرم اقا سیدالشهدا(ع) بکند تا حرم ایشان نورانی تر گردد. شاید انیشتن هم برای کشف اتم به مرتضی علی توکل نموده بودند ...چه میدانم .

 

6-      نامجو متفاوت است ، اگر خوانندگی را مانند نقاشی بدانیم نامجو کاریکاتوریست است ، نامجو با کلیشه ها بازی کرد کلیشه ها وسنتها را شکست موسیقی ایرانی را که بوی مرداب و گنداب گرفته بود زنده کرد . نام او باید در تاریخ موسیقی ایران ثبت بشود که فکر میکنم با فروش بالای آلبوم ترنج اش در روز اول این اتفاق افتاد . خرید آلبوم نامجو چه کار  زیبایی بود . مدتها بود که حرکتی انسانی از مردم فریز شده و سیمانی مان ندیده بودم . فکر میکنم همه کسانی که آلبوم او را خریده بودند از مدتها پیش ترانه های او را شنیده بودند و همه تراک های این آلبوم را هم داشتند اما برای حمایت از این "مرد" دست به جیب شدند... و این خیلی خوشگله.

 

7-      کسی بین شما زبان اشاره را بلد است ؟ هوم ؟ اگر بلدید میشه بگوئید آخر فیلم سفید ( اثر کیشلوفسکی ) خانومه از پشت میله های پنجره زندان به شوهرش چه گفت که مرد گریه اش گرفت ؟ اون قسمت فیلم زیر نویس نداشت

 

8-      حدود 10 کیلو وزن کم کرده ام . اوایل داشتم رژیم میگرفتم و فقط یک حول به خودم دادم حالا در سرازیری افتادم و نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم ! و همینجور دارم لاغر تر میشوم ! تا به حال دو نفر مرا به مصرف کریستال متهم کرده اند شاید وقتی خوابیده ام یک نفر در حلقم کریستال میریزد ( کریستال را می خورند یا می کشند ؟) موهایم هم ریزش اش زیاد شده ! آه خدای من یکی از انگشهایم لای بک اسپیس و اینتر گیر کرد و همانجا جا ماند !

 

9-      جمعه ای که گذشت مسافر بودم . برای دومین بار در عمرم باغ وحش را زیارت کردم .این بار به خیر گذشت ! اولین بار در مشهد وقتی به باغ وحش رفتم انگار به مجلس روزه خانی علی اصغر رفته بودم ! حیوانات گریه میکردند ! کدام احمقی گفته حیوانات عقل ندارند ؟ یک گرگ سیاه و بزرگ کنج قفس اش لم داده بود و به یاد گذشته اش ، به یاد اقتدارش در جنگل ، به یاد اینکه دیگر نمیتواند برای قرص ماه زوزه بکشد ، اشک میریخت و من هم بغضم ترکید و با او گریه کردم میخواستم با یک زبانی به او بفهمانم که اینطرف قفس خبری نیست و ازکجا معلوم شاید ما در قفس هستیم و او در دنیای بهتر . وقتی رویم را برگرداندم پدرم را دیدم که صورتش خیس است ! او هم با یک فیل که مردم روی خرطوم اش سوار می شدند وعکس می انداختند و اشک میریخت ...احساس همذات پنداری میکرد .

 

10- در اتوبس بودم ، دیدم یک آقای انگشت اشاره اش را تا بند دوم فرو کرده در دماغش و دنبال چیزی داخلش را میکاود. برگشتم و طرف دیگری را نگاه کردم ، دوباره برگشتم و دزدکی نگاهش کردم ، انگشتش باز هم تا همان بند انگش در دماغش بود منتها سوراخش عوض شده بود ! اینکه دست در دماغش میکرد با همه چندشی که به ارمغان می آورد متعجبم نمیکرد ، نکته تعجب بر انگیز قسمتی بود که با خودم فکر میکردم این مرد مگر دماغش چند بانده است که این همه انگشت اش داخلش فرو میرود ؟ به احتساب من نوک انگشتش الان اگر به مغزش نرسیده باشد یک جایی پشت چشم اش باید باشد ! در همین مکاشفات بودم که انگشتش را از بینی اش بیرون آورد ...مرد بیچاره انگشت اش از بند دوم قطع شده بود .

+ Ali Tajadod
سه شنبه 3 مهر1386
تقاطع

این کارتون حدود دو سال پیش در کتاب کاریکاتوری در ایتالیا چاپ شده بود ..اسم مسابقه هم آدم و حوا بود. نمیدونم شاید سیب آدم وحوا بود ...یادم نیست !

 

+ Ali Tajadod