تبليغاتX
acts of an unknown caricaturist
سه شنبه 19 دی1385
بغلم کن

+ Ali Tajadod
پنجشنبه 14 دی1385
بازی یلدا

ادب حکم میکرد که در این بازی شرکت کنم با اینکه میدانم هیچ چیز جالبی در زندگی یکنواخت من وجود ندارد تا برای کسی جالب باشد اما دختر خوانده ام و شهرزاد عزیز منو دعوت کردن و ...

1-     هیچکس نمیدونه که من به خدا اعتقاد دارم اون هم از نوع زنده اش !( به خدا اعتقاد داشتن اینروزا بیشتر باعث تعجب میشه تا نداشتنش !)

2-     هیچکس نمیدونه که در بچگی و تا همین حالا مورد شکنجه های روحی و جسمی پدر میشدم ...و هرگز نتونستم مثل بچه های عادی بازی گوشی کنم ، بعد از ظهرها وقتی همه خوابن بازی کنم از مدرسه تا خونه با دوستام قدم بزنم دوستم رو به خونه دعوت کنم یا بدتر از همه دوست دختر داشته باشم و عاشق بشم !  یادمه وقتی 3 سالم بود به خاطر اینکه خواب بعد از ظهر پدر رو بهم زدم و خواهرم هم شریک جرمم بود ، پدرم ما دو نفر رو نشوند جلوی همدیگه و به هر کدام یک شیلنگ آب داد ( خدا رو شکر که اون موقع گاز کشی در کار نبود !!) و گفت همدیگر رو محکم بزنید و خودش هم با یک شیلنگ بزرگتر بالای سر ما واستاده بود و گفت اگه همدیگر رو نزیند من میزنمتون و ما به خاطر اینکه میدانستیم اگه پدر بزند ، پدر صاب بچه را در میاره ! با چشم گریان و همینجور که مثل چی اشک میریختیم ! محکم به سر و صورت همدیگه میکوبیدیم ! ( خواهرم منو ببخش ) و یکبار ده ساله بودم  که به خاطر شلوغ کاری در مهمونی شب قبل  در حالی که هنوز از خواب  ، درستو حسابی بیدار نشده بودم منو از تخت بیرون کشید و دستمو روی شعله های گاز گذاشت و ... اما من اصلا گریه نکردم !( به خدا راست میگم )و این داستان خیلی ادامه داره به هر کی هم میگم میگه این جریان افسانه ای بیش نیست !! افسانه علی کاس !!! ( همشهری های من میدونن معنی این جمله چیه !!)

3-     هیکچس نمیدونه که 5 ساله یک موش در جمجمه من زندگی میکنه و از مغز من تغذیه میکنه ...اون هر روز ذره ای از مخم را میخوره و بعدش قر هم میزنه که چرا مغزت تلخه ! این موش در ابتدا بسیار زیبا و کوچک بود و از راه دلم به مغزم حفره ای ایجاد کرد و الان اونجا جا خوش کرده ...هر روز که از خواب بلند میشم اون هم بیدار میشه و شروع به خوردن مغزم میکنه و منو با مغزی معیوب و اعصابی خراب راهی  کوچه و خیابون و سر کار میکنه . شبها هم که به خونه میام باز هم از باقی مانده مغزم برای خودش سالاد درست میکنه و با سس مخصوصی که خودش میدونه چه مزخرفیه تناول میکنه ! خوانندگان و بینندگان حرفه ای من این موش رو چندین بار در کاریکاتورهایم دیده اند . حتما برایتان سوال پیش اومده که چرا مغزم هنوز تمام نشده ؟ سوال خوبیه ! چون این موش زرنگ تر از این حرفهاست . هر شب  وقتی من خوابم مغز خورده شده و جویده شده ام رو دوباره تو کاسه سرم بالا میاره ! و نصفه شبها ( گلاب به روتون ) میرینه به مغزم !! خیلی ها اعتقاد دارن با خوردن مشروب و الکل و کشیدن مواد مخدر میشه حداقل دردهایی که بر اثر گاز گرفتن ایجاد میشه رو فراموش کرد اما من اینکاره نیستم ! تنها راه بیرون کردن این موش  - که هر روز داره بزرگتر میشه- پرداخت1362 سکه تمام بهار آزادیه ! اون هم از نوع طرح قدیم !!

4-     نمیدونم اگه این کارخانه رویا سازی ( سینما ) نبود چه میشد ؟ و من باید چه خاکی به سرم میریختم و اگر موسیقی نبود سر به کدام بیابان می گذاشتم ؟ هر بار با دیدن فیلمی زیبا مدتها در دنیای آن قوطه ور میشوم و  و فقط یک فیلم خوب دیگر منو از اون حالت در میاره ..و موسیقی . تنها حس برتری که نسبت به ناشنواها دارم ، لذت بردن از موسیقیه و گرنه که دوست دارم همین الان خدا نعمت کر شدن رو به من عطا کنه ! و یا نعمت لال شدن رو به اون موشه !!

5-     آدم کاملا حسودی هستم ! اگر از کسی جلوی من تعریف بشه دلم میخواد اون طرف همون لحظه بمیره ! و بر عکسش هم اصلا دوست ندارم کسی ازم تعریف بکنه ...قدیمترها خجالت میکشیدم اما حالا عصبانی میشم و وسط حرفش میپرم و صحبت رو عوض میکنم ...!از بس همه علیه من بودند وقتی کسی ازم تعریف و تمجید میکنه احساس میکنم داره دروغ میگه و برای خوشایندم این حرفو میزنه

 

    خب تموم شد

من نمیدونم اینایی که دعوت میکنم قبلا دعوت شدن یا نه ، یا اصلا حوصله این کارو دارن اما دعوتشون میکنم :

طوبی ، دیدار ، م ر ی م ، مدوسا ، کسری و مامان هدی !( اینا دونفر همشهری هستن پس یکی حساب میشن !)

 

پ . ن :از شنبه ، یکشنبه کاریکاتورها رو شروع میکنیم ، چقدر از من حرف کشیدین این چند روز !

+ Ali Tajadod
چهارشنبه 6 دی1385
قصه از کجا شروع شد

زمستان هشتاد و دو  بود انگار ...چند هفته ای بود که بیکار شده بودم ، زده بودم بیرون نمیتوانستم زیر دست پدر زن و برادر زنم که همسن و سال من هم  بود ( برادر زنم البته !) کار کنم و زور بشنوم مخصوصا این دومی که قبلا دوست و رفیقم بود و حالا فامیل  و سر کارگرم شده بود و با روحیه ام جور در نمی آمد که یک نفر مرا وادار به کاری کند ، از کارم ایراد بگیرد و کلا دستمزد گرفتن از چنین آدمی را اصلا دوست نداشتم ...بگذریم.

یک سالی میشد که ازدواج کرده بودم و حالا بیکار بودم ... روزهای سیاهی بود ...لعنت بر این غرور بی خود و بی پدر مادر ! صدا و سیما ( یا به قول رها : گدا و سیما !) را هم که ول کرده بودم ، بعد از دو سال اجرای برنامه کودک و نوجوان در تلویزیون شبکه باران ( شبکه استانی گیلان ) از آنجا هم زده بودم بیرون...  چه کاری بلد بودم ؟ نه میتوانستم داخل چال مکانیکی بروم و  نه میتوانستم رادیو تلویزیون تعمیر کنم ! هیچ کاری به غیر از طراحی و نقاشی بلد نیودم ، کاریکاتورهایم را زیر بغل زدم و از این نشریه و به آن نشریه محلی میرفتم تا شاید جایی در ستون خاک گرفته و سیاهشان پیدا کنم ... هنوز آرمان گرا بودم و به فکر تغییر دنیای اطرافم ، چه خیال بی خودی داشتم که دلم را درآن زمستان سرد و سیاه به قشر فرهنگی(!) شهرم خوش کرده بودم ! سردبیرانی که نام کاریکاتور را نشنیده بودند! مدیران مسئولی که حتی زحمت جواب سلام مرا هم نمیدادند ... اینها همان کسانی بودند که اگر برای سفارش آگهی پیششان رفته بودم وضعیت متفاوت تری  داشتم ...نشریاتی که حیات کثیف شان با چاپ آگهی میگذشت...با درج آگهی های کله پاچه فروشی و تلویزیونهای پلاسمای تخت و نیم تخت ! و آگهی های وراثت و سپردن ستونی کوچک به کاریکاتور برایشان استفاده و لزومی نداشت هیچ ، ضرر هم بود ! چه برسد که بخواهند به صاحب آن ستون پول هم بپردازند !  ..سر آخر نشریه به نام هاتف ( به مدیر مسئولی کسی که پسرش در وبلاگستان برای خودش برو بیایی دارد !) درهای هفته نامه اش  را بسوی من گشود ! کاریکاتورهایم را در ابعاد ده در ده سانتی متر برایشان میکشیدم و چه بی پروا هم میکشیدم . .. .هر چه دلم میخواست کار میکردم  ..بعد از گذشت سه یا چهار ماه فهمیدم ای دل غافل گویا اینها  از من بدخت تر هستند !  ( به قول خودشان البته ! ) مدیر مسئولش نزدیک بود به گریه بیافتد و من چه ساده و احمق بودم !

هنرمند مرد و کاسب به دنیا آمد !( کاسبی ناقص الخلقه !)

ماهی و سالی گذشت و دیگر آن دغدغه مالی را نداشتم ...دیگر کاریکاتور نکشیدم . هاتف اولی نبود ...آخری هم نبود ! ...سبز فام ( به مدیر مسئولی مودب پور که نماینده مجلس بود و مُرد و این پست به پسر بی ادبش رسید !!) ...اعتماد ( بخش استانی اش که فقط بلد بود از کارهای من تعریف کند !!) خزر ( که این یکی فامیل بود و هست !)  و هر سال از جشنواره استانی برایش جایزه بردم و رتبه اش را ترقی دادم .

« رفتم از کوچه  قلم و خودکار و راپید و  کاغذ !  دلم از غربت طراحی پر !»

تا اینکه با عالی جناب اینترنت آشنا شدم ..گویا در دنیا حقیقی برایم جایی نبود و من خودم  هم به این دنیا تعلق نداشتم و دنیای مجازی چه جای امنی بود برای من که حقیقی نبودم ! دوستی ( به نام فلاندا که الان در شهر فرشتگان، آمریکای جهان خوار ! دارد برای گل سرخ شکسته ام دعا میکند )  مرا به سایتی به نام gazzag  دعوت کرد و در آنجا بود که برای اولین بار چند تا از کارهایم را به نمایش گذاشتم که با استقبال خوبی روبرو شد .

یاد یار مهربان آید همی ...بوی جوی مولیان آید همی !

اگر او نبود هیچ وقت به سمت وبلاگ نویسی و وبلاگ کشی (!)  نمیرفتم  . بلفی یک دوست خوب ویک خواهر بزرگتر در این دنیای مجازی برایم  بود در همان gazzag  با او آشنا شدم  و تنها ثمر اون سایت بی صاحاب برزیلی (!!) بلفی بود !!

تمام وبلاگش را از سر به ته واز ته به سر خواندم ! و تاثیر عجیبی بر من گذاشت ...بلفی در یک دوران کوتاه بهترین مشاورم هم بود هم در زندگی و هم در وبلاگ نویسی ..خدا خودش ، بامزی اش و این عروسک جدیدش را تا ابدالآباد حفظ کند .  هر چند که اینروزها در و پنجره های وبلاگش را  بروی عموم بسته و خصوصی اش کرده و بیشتر به مسائل امنیتی (!) فکر میکند و ما را فراموش کرده اما من هیچ وقت بلفی را فراموش نمیکنم ... و هر وقت بادام تلخ میخورم حس اش میکنم !  

دیگران

همه کسانی که این سمت راست وبلاگ داخل لینک دونی جا خوش کرند و همه کسانی که بودند و رفتند و یا بعدا می آیند روی من و کارهایم تاثیر بسزایی داشتند و دارند . دوستان خوبی که هرگز فراموششان نمیکنم و اگر از این لینک دونی رفتند مطمعن باشید از دل که نمیروند !

 در این مدت  صاحب یک دختر خوب هم شدم ! و حالا پدر خوانده هم هستم !! خانم سینکی خیلی به من و قالب وبلاگم! لطف داشتند و دارند و امیدوارم یادشان نرود گاهی به آسمان نگاه کنند !!  پرشین کارتون خیلی به من در بدست آوردن  بینندگان خوب کمک کرد و بر عکسش هم سایت ایران کارتون که  حتی مرا  به عنوان کاریکاتوریست اصلا به حساب نمی آورد ! و ما هم در عوض آنها را  به رسمیت نمی شناسیم و " اولین مرجع کاریکاتور ایرانی  " را افسانه میخوانیم !!

یک نفر دیگر هم هست که خودش میداند چقدر دوستش دارم ( همه در خماری بمانید و فکرکنید با شما هستم !!) اما دوست دارم به صورت  مفصل بهش بپردازم.

امیدوارم از اینکه از کسی اسم نبردم ناراحت نشوید ( هر چند ..اگه من بودم ناراحت میشدم !!)

حالا این همه ور زدم که بگم پارسال همین  موقع ها این وبلاگ راه افتاد و حالا اینجا یکساله شد...( پس این یک وصیت نامه نبود !)

خیلی روده درازی کردم !

( میخواستم یک سری عکس (!) از پشت صحنه کارهای این یک سال براتون بذارم اما ، دیدم خیلی زمان میبره اما حتما این کار را خواهم کرد ...فکر کنم بامزه بشن ! مثل کارهای مهران مدیری که پشت صحنه اش از جلو صحنه اش خنده دار تر است !)

زندگی را ادامه میدهیم ( فعلا!)

 

 

 

 

 

 

+ Ali Tajadod