
حالا اگر گفته بودند فروشگاه هایپر استار قرار است از نو افتتاح شود یا بنتون فیلان کرده یا فروشگاه رفاه شعبه جدید دارد میزند بلند می شدی شال وکلاه میکردی در این سرمای درویش افکن می رفتی ببینی چه خبر است . و همینطور اگر در خیابانی فیلی را ختنه میردند و هزار تا اما و اگر و الخ دیگر که هیچش ارزش نیست . اما امروز فروشگاه .: کارتونشاپ :. افتتاح می شود و تو همینطوری نشسته ای و داری صداو سیمای ضرغامی را نگاه میکنی ...
همانی است که قبلن ذکر کرده بودیم . این کاریکاتور نیست خب . یک کار تصویر سازی بگوییم بهش بیشتر خوشش می آید . روی لنگه دومش دارم کار میکنم تا ساعت ۲ هر شب . این کارتون یا هر چی با کمی تغییرات مورد قبول صاحب کارمان قرار گرفته است ( رنگ تغییراتش سبز بود !) . هم سیاه سفیدش را گذاشتم و هم رنگی اش را . فکر میکنم اینطوری برایت جالب باشد که ببینی چقدر روی یک کارتون جوانی ام را میگذارم :)
1 مشغولم به کار کردن که خبر میدهند حالش خوب نیست و اکسیژن بهش وصل کرده اند .. همه چیزها را به امان خدا ول میکنم و میروم خانه و بیهوش میبینمش .. خواب است ..تازه از زیر اکسیژن در آمده میروم می بوسمش خواب خواب است ... بغض میکنم صورتش را میبوسم بلند می شود یک چک می خواباند توی گوشم و حالی ام میکند که اعصاب ندارد .. خوش حال میشوم که حالش خوب است
2 بعد از ظهر دکتر ش میگوید دوز داروهایش را بیشتر کنید و فیلان بیسار .. میگوید اکسیژن به مغزش نرسیده و نمیدانیم چند دقیقه به همان وضعیت در خانه تنها افتاده بود ... مادرش میگوید فارسی وان میدیده و آن کلیپ مزخرفی که خواننده هایش ماسک به صورت دارند و ترسناکند و ... از یاد آوری اش بغضم میگیرد ...
3- همان روز سه بار دیگر تشنج میکند و بار آخر اگر خواهر پرستارم نبود حالا دیگر او را نداشتم .. شبش خواب دیده بودم آکواریومی دارم و یکی از ماهی ها از آب بیرون پرت شده است و من کلن نمی توانم دست به ماهی بزنم برای همین به خواهرم گفتم تو باید برش داری ... عصرش در بیمارستان خواهرم ماهی ام را دوباره توی آب می اندازدش... می خندم اما دارم خفه می شوم ..
4- شبانه با آمبولانسو اکسیژن میبریمش تهران ... تمام راه روی یک نیمکت نشسته بویدم و او خواب خواب بود ...
5 - مرکز طبی اطفال خیابان دکتر غریب .. فنوبارویتال یا بیتال یا هر کوفت دیگری را تزریقش میکنند و او همیشه خواب است .. مرا داخل راه نمی دهند .. دعوایم میشود .. 12 ساعت بیرون در بیمارستان می مانم .. نه اینجا جایش نیست باید قوی باشم هنوز ...
6- ام آر آی بیمارستان مهر .. با آمبولانس میرویم میگویند متخصص بیهوشی نداریم و بچه هم باید بیهوش بشود ... آمبولانس بیرون در منتظر ما نماینده بود و خودش تشخیص داد باید بدون ما برگردد ... با 133 برمیگردیم ! با عزیزی که همراهم است از راننده شکایشت میکینیم .. پولم را پس میدهد اما میروم بهش بر میگردانم ... برای دعوا نیامده ام اینجا .. نمی خواهم کسی را ناراحت کنم ولو اگر حق با من باشد
7- رفتار ماموران بیمارستان بد است .. خیلی بد ... با باتوم توی راهرو میچرخند تا اضافی ها را بیرون کنند .. یکی شان پلیس است به من میگوید برو بیرون ... همراه مریضم و مادر بچه رفته تا دوشی بگیرد ... میگوید باید بروی بیرون میوگیم از کنار بچه ام نمی توانم تکان بخورم اگر بیدار بشود و من نباشم میترسد .. نام بچه را یاد داشت میکند میگویم با خنده دارید جریمه می نویسید .. میگوید : از جریمه بدتر ! برگشتنی میروم بهش میگویم : مشکل شما چیه سرکار ؟ میکوید تو باید برای من از جایت بلند میشدی .. حرصم میگیرد . میگویم : نمی فهمم شما فکر میکنید من آمده ام اینجا 13 بدر که خوشحال باشم اینجا بمانم ؟ همه جای دنیا مردم از دیدن پلیس احساس آرامش میکنند اما ما اینجا پلیس که میبینیم دوست داریم فرار کنیم شما مگه میدر مدرسه ای که برپا برجا بکنم برایت ؟ درک نمیکنی مردم اینجا اعصاب معصاب ندارند ؟ سرم فریاد میکشد ... خودکارم را از جیبم در می آورم و می گویم اسمت چیه ؟ پلیس می ترسد ... من ترسش را دیدم و فریاد میزنم اسمت چیه ؟ اسمش را با اینکه نیمبینم روی سینه اش اما الکی یادداشت میکنم و زیر لب طوری که بشنود می گویم پدرت را در می آرم .. هیچ غلطی نمی توانم بکنم ..
8- روز بیشتر از 12 ساعت بیرون بیمارستان پرسه میزنم .. از 8 صبح تا 9 شب و فقط یک ساعت میروم توی بخش .. کلیه راستم در اثر سرما درد میگیرد ... هنوز درد میکند .. دوست دارم یک نفر حالم را بپرسد .. دوست دارم یک نفر از همانچیزهایی به من بگوید که من به همه می گویم .. دوست دارم از امید بشنوم ..
9 - موسسه محک میرویم برای ام آر آی اینبار هم با آمبولانس .. دود آمبولانس توی ماشین است ! تصویری که از محک داشتم یک جای کثیف بود اما همه چیز برعکس بود .. متخصص بیهوشی یک خانم جوان و مودب بود .. مرا که دید از راه دور گفت : "سلام .. صبحتون بخیر .. شما بابای بچه هستید ... وای چقدر شبیه شماست .. " در این چند روز من کلن یادم رفته بود ابتدایی ترین برخورد انسانی را و انگار از عمق جنگل آمده بودم برای همین جوابش را ندادم :)! تا کم کم یخمان آب شد .. آم آر آی با استرس شدید و با بیهوشی گرفته شد ..من باید دلداری میدادم همه را و خودم بغضی چندیدن روزه داشتم
10 برمیگردم شهرم .. تک و تنها و با داستانهایی نهانی .. .در آپارتمان را باز میکنم ... ماشین شارژی اش را میبینم ... بغضم میترکد ... یاد قولهایی که به او دادم و عمل نکردم می افتم ... یاد چلوکبابی نجاتی که او دوست داشت برود و من می پیچاندمش .. یاد وقتی که توی بغلم بود و میگفت توی کوچه بدویم و من پاهای او بودم همیشه و گاهی خسته بودم ... حالا تو بیا زود خانه من میشوم پاهای تو ، تو هم بشو جوانی من
پ.ن : بی ویرایش است
بیا یک خاطره بشنو از من که یک روزی درگیر قدرت شده بودم اما قاطی اش نشده بودم ( سلام آقای مسعود کیمیایی )
یک روز آن پنج شیش سال پیش نزدیکیهای سال نو کارم زیاد بود و من نمی توانستم به خودم برسم و محاسنم بلند بود و از طرفی می خواستم بروم خانه و زیپ شلوارم هم پاره و من پیراهنم را حجاب کردم و حائل کردم تا به خطر نیافتد عرف عمومی و خجالت نکشم و ایجاد رعب و وحشت نکنم . حالا تو فکرش را بکن من ریش داشتم و پیراهن روی شلوار و خودم نمی دانستم نماینده چه جریان فکری شده بودم و خودم هم نمی دانستم .
تاکسی آمد و من نشستم صندلی جلو و آن عقب خانم جوانی مرا که دید شکایتش از زمین و زمان را بلندتر کرد و من تازه فهمیدم جریان چی است و این خانم مرا با کی اشتباه گرفته و در دلم خنده ام گرفت و او اما صدایش بلند تر شد و به بسیج مستضعفین عزیز گیر داد و من هیچ نمی گفتم تا پیاده شد و من نگاهش کردم و او انگشت وسطش را نشانم داد من باز چیزی نگفتم چون چشمانم را بسته بودم .. کمی راندیم رانیدم تا راننده گفت : برادر ببخشید مردم عصبانی اند دیگه ... شما به دل نگیر و من خواستم بگویم : پدر جان من دارم از بس به خودم نرسیدم شیپیش میکنم و زیپم پاره است و این لباس آرمان من نیست ، ناموس من نیست بلکه حجابی است بر روی خشتکی جر خورده اما نگفتن و خواستم دوباره بگویم با آن خواهرمان موافقم اما باز هم نگفتم و از دهانم پرید : خدا همه را به راه راست هدایت کند اینشالا ..
حالا که یادم می افتد آن جریان را دوست دارم بروم به این برادران ارزشی بگویم : خوب میدانم چه حالی میدهد بهتان وقتی همه از تو می ترسند و گاهی اوقات دوستتر میدارم بروم لباسش را بالا بزنم شاید چون من زیپش در رفته باشند و گاس خشتکشان پاره .