
بدبختی این نیست که برنج کیلویی 5000 تومان شده است ، بدبختی این نیست که خلیج فارس ، خلیج عربی نام گرفته ، بدبختی این نیست که نان ندارید بخورید ، بدبختی این نیست که جدیدن زنان وبلاگستان از سایز و دور کمر(!) شوهرشان می نویسند ، بدبختی این نیست که حافظ دیگر مسلمان نیست ، بدبختی این نیست که شهرداری تهران 3 میلیارد تومان به کشور برادر، لبنان عزیز کمک کرده است ، بدبختی این نیست که بین گوساله یا دلفین بودن باید یکی را انتخاب کنیم ، اینکه در کائنات
بدبختی این است که جائی میهمان باشی و بخواهی بروی دستشوئی فقط وفقط مسواک بزنی اما ببینی نفر پیش از تو گند زده است به هر چه کاسه توالت و دیوار و غیره و تو به خاطر اینکه دیگرانی که بعد از تو می آیند گمان مبرند این شاهکار تو بوده دهانت از آشی که نخورده سوخته و سرویس شود و تمام توالت را بشوری و بسابی و یادت برود چرا آمدی و آمدنت بهر چه بود !
تابه حال برایتان پیش آمده داخل اتاقی بروید که هفته ها وماهها بلکه سالها متروکه ودست نخورده مانده و هیچ بنی بشری داخلش نرفته باشد ؟ روی مبلها پارچه های سفید کشیده اند . روی همه چیز غبار و خاک گرفته مثل خانه خانم هاویشام ! پنجره را باز میکنید و نور چشمتان را میزند . ستونی از نور به داخل اتاق تابیده می شود .یکی از روکشهای مبل را برمیدارید و میتکانید . حالا یک گوشه بیاسیتد و به این اثر هنری که در اثر برخورد گردو غبار با ستون نور تشکیل می شود نگاه کنید . ذرات گرد و خاک در ستون نور به سمت خورشید میروند، دور خودشان میچرخند و همینطور بالا و بالاتر میروند .
فکرش را بکنید این ستون نور چه قدر شبیه به کهکشان راه شیری است . بله کهکشان خودمان است انگار ! این گردو خاک وغبار چقدر شبیه به ستاره ها وسیارات کهکشان خودمان است . زمین کجاست ؟ سیاره ما کدام است ؟ کدام یک از این ذرات شناور در این کهکشان است ؟ قدرت خدا اصلا دیده نمیشود ! نمی توانی بگیری اش اصلا نمی توانی پیدایش کنی و با انگشت نشانش بدهی . سیاره ما در این کهکشان گم و گور است . در برابر این عظمت ذره ای بیش نیست !
من و تو کجای این کهکشانیم ؟ روی یکی از این ذرات میکروسکوپی غبار . سهم ما از این امپراتوری عظیم چیست ،چقدر است ؟
محض گل روی شما باید عرض کنم ، من حتی
شما را نمی دانم !
پ.ن : جنازه ام را هم سپرده ام بعد از مرگ بسوزانند و خاکسترش را به باد بسپارند تا برود و پودر شود، گم و گور شود . ما چیزی از خاک نخواستیم !
پ.ن۲ : شما را به خدا ببینید میتوانید کمکی کنید به این جریان
این روزها که میگذرد میل عجیبی به هم صحبتی با پیرمردها و پیرزنها پیدا کرده ام . در میهمانی ها سمت آنها می نشینم و با آنها هم صحبت میشوم و خاطره هایشان را میشنوم و بهشان لبخند میزنم آنها هم از لاکشان بیرون می آیند و مرا امین خودشان میدانند و رازهای مگوی خودشان را به من میسپارند و اهلی می شوند ...
این روزها با کودکان همبازی هستم . از سرو کولم بالا میروند و از صبر و حوصله ام حالی به حولی میشوند و گُر میگرند از خوشی ...
این روزها هیچ حال وحوصله همسن وسالهای خودم را ندارم . جوانان امروزی را دوست ندارم . غم من با غم آنها فرق میکند . جوانترها را که اصلا نمی فهممشان و آنها هم مرا درک نمیکنند . در یک دنیا دیگر زندگی میکنند.
این روزها از یک چیزی هراس دارم ; این پیرمردان و زنان تا چند سال دیگر میمیرند و آن کودکان هم جوانان امروزی می شوند و این اصلا خوب نیست ...
به زودی تنها تر خواهم شد
برادر ;
پشت این درهای بسته وقتی صدای پچ پچ دو یا چند زن را می شنوی بدان قرار است خانه کسی خراب شود ، دودمان یکی برباد رود ، آبروی کسی بریزد . از این سبزی پاک کردنهای دسته جمعی بترس . نمیدانی وقتی شفید و گشنیز و شمبلیله را از ساقه جدا میکنند چه زوجهایی را از هم جدا میکنند ، چه زنانی را از شوهرانشان متنفر می سازند . چه وصلتهایی را به طلاق می رسانند .
برادر
از این مراسم آشپزی هراسان باش . چه روزگاران شادی که در این دیگها سوزانده اند . خدا میداند وقتی حبوبات را در دیگ سرازیر میکنند چه نقشه هایی که برای نابودی زندگی زری و پری و سی سی و فی فی میکشند . چه دختران چشم وگوش بسته ای را در خانه بخت بدبخت کرده اند .
بترس ، فراری باش ، آدم که آدم بود حریفشان نشد . من وتو که آدم نیستیم !